دیشب تو را در خواب دیدم.. دست در دست هم دادیم.. و با یکدیگر به اوج آسمان رفتیم.. و تو بزرگترین ستاره راچیدی.. و روی موهایم گذاشتی.. ستاره ها به ما چشمک می زدند... و ابرها لبخند... و تو برایم آواز می خواندی... و در سیاهی شب چشمانت را دیدم.... که از شادی برق می زد.. آن شب.... تو با نگاه مهربانت... مرا به زندگی امیدوار کردی.... و مرا به دنیای آرزوهایم بردی؛ تمام آرزوهایم را دیدم.. چه آنها که دست یافتنی بودند .. و چه آنها که دست نیافتنی بودند... با لبخند به من گفتی:" به تمام آرزوهایت خواهی رسید" فقط باید بخواهی... با تعجب نگاهت کردم و گفتم: .. ولی.... این بار دستانت را روی شانه هایم گذاشتی و گفتی: ... به حرفم اطمینان کن؛ فقط همین!.

|