رویاهای اسب آبی
روزی یک اسب آبی
با هزاران امید و آرزو هوس پرواز کرد.
یک جفت بال برای خودش دوخت
که در هوا شلپ شلپ به هم میزد.
او نفس زنان
از کوه بلند برف پوش بالا رفت.
بالای سرش ابرها و زیر پایش دریا.
دلش مالامال از ترس و سرش پر از رویا.
(پایان خوش)
اسب آبی بالهایش را به هم زد.
با غرور و افتخار نعره زنان
چون عقابی پر کشید و رفت
و میان ابرها ناپدید گشت.
بدرود،بدرود!
(پایان غم انگیز)
مثل قورباغه جست زد
و عین سنگ تلپی افتاد پایین
گردنش شکست،ناله ای کرد و غرق شد.
آخ، خداحافظ!
(پایان احتیاط آمیز)
اسب آبی نگاهی به آسمان انداخت
و نگاهی به پایین،به دریا
وای چه خطرناک!
آنوقت راهش را کشید و رفت خانه
و بعد از صرف چای و کیک تخت خوابید...
"شل سیلوراستاین"
|