شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207470


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 13 شهریور ماه سال 1385
تلاش موفق

گاهی اوقات کسی از شما کاری را می خواهد که انجامش برایتان غیر ممکن به نظر می رسد.

HydroForum? Group

با دقت به اطرافتان نگاه کنید.

HydroForum? Group

تمامی شرایط را بررسی کنید.

HydroForum? Group

سپس برای رسیدن به هدف اقدام کنید.

HydroForum? Group

از تمام قدرتی که خداوند به شما هدیه کرده ؛ استفاده کنید.

HydroForum? Group

تلاش کنید.

HydroForum? Group

در پایان به آنها نشان بدهید که اشتباه می کرده اند !

HydroForum? Group

 

همیشه به خاطر داشته باشید :

 

 
هر جا امیدی هست ؛ حتما راه رسیدن به آن هم هست !!!
 
 

یکشنبه 12 شهریور ماه سال 1385
.... زمان
ثانیه ها
دقیقه ها
ساعت ها
و روزها می گذرند و می گذرند...
و من هنوز اندر خم یک کوچه !
 
این گذشتن را بدون داشتن سهمی از آن نظاره می کنم...

شنبه 4 شهریور ماه سال 1385
رویاهای اسب آبی

رویاهای اسب آبی

 

روزی یک اسب آبی

با هزاران امید و آرزو هوس پرواز کرد.

یک جفت بال برای خودش دوخت

که در هوا شلپ شلپ به هم میزد.

 

او نفس زنان

از کوه بلند برف پوش بالا رفت.

بالای سرش ابرها و زیر پایش دریا.

دلش مالامال از ترس و سرش پر از رویا.

 

 

 (پایان خوش)

اسب آبی بالهایش را به هم زد.

با غرور و افتخار نعره زنان

چون عقابی پر کشید و رفت

و میان ابرها ناپدید گشت.

بدرود،بدرود!

 

 

 (پایان غم انگیز)

مثل قورباغه جست زد

و عین سنگ تلپی افتاد پایین

گردنش شکست،ناله ای کرد و غرق شد.

آخ، خداحافظ!

 

 

 (پایان احتیاط آمیز)

اسب آبی نگاهی به آسمان انداخت

و نگاهی به پایین،به دریا

وای چه خطرناک!

آنوقت راهش را کشید و رفت خانه

و بعد از صرف چای و کیک تخت خوابید...

 

                                                             

                                                            "شل سیلوراستاین"

 


یکشنبه 22 مرداد ماه سال 1385
دخترک سیب فروش


چند سال پیش گروهی از فروشندگان در شیکاگو برای شرکت در یک سخنرانی عازم سفر می شوند و همگی به همسران خود وعده می دهند که روز جمعه حتماً برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود.

در سخنرانی، بحث طولانی می شود، طوری که حبه یاد اون سیب هایرکت هواپیما نزدیک می شود که این مسئله باعث می شود تمام فروشندگانی که به همسران خود وعده داده بودند، به یکباره به سمت فرودگاه هجوم بیاورند. در زمانی که همه آنها می کوشیدند تا راه را برای خود باز کنند و از ترمینال فرودگاه رد شوند، پای یکی از آنان از روی بی دقتی به پایه میز دکه ای اصابت کرد و سیب های روی آن، زمین می ریزد . مسافران همه بی تفاوت از این مسئله خود را به هواپیما می رسانند و در جای خود می نشینند و نفس راحتی می کشند که می توانند به خانواده خود برسند.

اما یک نفر از آنان می ایستد و نظاره گر صحنه می شود. او با بالا بردن دست خود از دوستان خداحافظی می کند و به دخترک سیب فروش کمک می کند که سیبها را جمع کند ، آخر آن دخترک کور بود و این کار برایش سخت.

آن مرد در حین جمع آوری سیبها متوجه می شود بعضی از سیبها له شدند و بعضی ها کثیف پس 10 دلار به دخترک می دهد و می گوید این هم خسارت سیب هائی که من و دوستانم آنها را خراب کردیم و امیدوارم ناراحتتان نکرده باشیم

مرد ایستاد و با گامهای بلند شروع به دور شدن از دکه آن دخترک کرد در این هنگام دخترک ده ساله با صدای بلند و در میان جمعیت رو به او کرد و گفت: ببینم، نکند شما حضرت عیسی هستید؟

مرد مات و متحیر در جای خود میخکوب ماند.

شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1385
فقط تو ...
 
اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج ما می برد
اگر تو نبودی سلام راکه به لبخند پاسخ می داد
نگاه منتظرم راه برنگاه می بست. زپشت پنجره چشمان من که را می جست؟
اگر تو نبودی کدام واژه به لبها ی من گره می خورد.
اگر تو نبودی سرای خاطره ام راز دارکه می بود.
اگر تو نبودی د لم هوای که را می کرد.
اگر تو نبودی سفر به یاد که آغاز می توانستم؟
اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟
اگر تو نبودی کدام واژه به جای تو در لب می شد
اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کسی می برد؟
اگر تو نبودی کدام خنده مرا جان تازه می داد؟
اگر تو نبودی کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟
اگر تو نبودی کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟
اگر تو نبودی به شوق که آغاز می توانستم بکنم؟
اگر تو نبودی به کوی که پرواز می توانستم بکنم؟
تو را به جان سپیده ٬ تو را به سوسن وشبنم ٬ تو را به ساقه گندم ٬ تو را به سوره مریم تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا ٬ تو را به بارش باران ٬ تو را به آبی دریا ٬ تورا به پاکی کوثر٬ تو را به عمر شبنم بی تاب ٬ تو را به رویش نیلو فرانه در مهتاب ٬ تو را به جان شقایق ٬ تو را به لاله تب دار ٬ تو را به گرمی آتش ٬ تو را به لحظه دیدار ٬ تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند بمان.... بمان گر تو بمانی بهار خواهد ماند ٬ بمان که گر بمانی هزار خواهد خواند ٬ بمان بهانه بودن ٬ بمان دلیل سرودن ٬ بمان امید شگفتی ٬ گر تو بمانی  ٬ دوباره خواهم ماند.
دوباره خواهم خواند ٬ برای باور فردا شبانه خواهم راند‌ ٬ بمان که من به شوق بودن باتو به افتاب روشن فردا سلام خواهم کرد.
بمان که گر تو بمانی امید خواهد ماند....
بالاخره ٬ اگر بمانی فردا خورشید طلوع می کند.....

 


<<    1      2      3      4      5      6      7    >>
در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...