| |
| پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384 |
| تولد دوباره بتها !! |

انسان امروز، دلخوش است به اینکه چون گذشتگان بتپرستی نمیکند، لات و عُزّی و هبل را نمیپرستد و در مقابل خدایان سنگی و بیجان سجده نمیآورد و از اینکه گاه و بیگاه در کلیسایی یا محراب مسجدی سر به آسمان بلند میکند و بر آستان خدایی مفروض سجده میآورد به خود میبالد. یافتن پاسخی برای این سؤال که «آیا حقیقتاً» امروزه رسم بتپرستی از میان رفته است یا آنها به طریقی دیگر امکان حیات یافتهاند، سخت مینماید. «پرستش» بیش از آنکه در قالب یک مصداق خارجی قابل گفتوگو باشد یک «مفهوم» است؛ یعنی پرستیدن و پرستش ذاتی و ضروری وجود آدمی است و به همین دلیل پرستش امکان استمرار حیات را برای انسان به وجود میآورد. یعنی آدمی به اتکای نیرویی ماورای خود و با چنگ انداختن به ریسمان نیرویی فراتر از خود بر پای میایستد و حوادث و مخاطرات را پشت سر مینهد. آنچه که موجب میشود مقولهای به نام «پرستش» و «پرستیدن» مورد گفتوگو واقع شود مصداقی است که مفهوم «پرستش» را متجلی میکند. باید گفت اگر آدمی، روزی سر بر آستان بتها میسایید و هبل را میپرستید، هبل تمامیت پرستش او نبود. «پرستش» یک مفهوم بود که برای آن انسان جاهل در مصداق هبل و دیگر بتها ظاهر میشد؛ چرا که آدمی ناخواسته و نادانسته به عنوان یک امر درونی و فطری پذیرفته بود که باید برآستانی سر فرود آورد ولی در این میان جهالت او موجب میشد که مصداق را اشتباه بگیرد. بیگمان اگر روزی از آن اعرابی جاهل بتپرست پرسیده میشد: آیا این چوب خدا و آفرینندة توست؟ پاسخ آری نبود و او آن قطعه چوب را به حقیقت خالق خویش نمیشناخت، بلکه او در توجیه پرستش خود، بتها را مظهر یک الهة درونی و مورد قبول عنوان میکرد. جهالت موجب بود تا او در انتخاب مصداق دچار اشتباه شود و تمامیت مفهوم «پرستش» را درک نکند و به جای روی آوردن به یک کل واحد به اجزای منتشر، محتاج و نیازمند روی بیاورد و به پرستش موجوداتی بپردازد که خود مخلوق بودند، مصداق بیرونی بودند و جسمیت داشتند. آنچه که انبیای الهی و نبی گرامی اسلام(ص) در هم شکستند بتهایی بودند که به عنوان مظهر «مفهوم پرستش» که نیاز درونی آدمی بود مورد اشاره واقع میشدند؛ زیرا: «بتپرستی» یا «کفرورزی» هر دو مفاهیمی هستند که مصداق بیرونی پیدا میکنند؛ یعنی «بتپرستی» یا «کفرورزی» در عمل بتپرست جلوهگر میشوند. لیکن انبیا در پی آن بودند که هم مفهوم بتپرستی و هم مصادیق آن را در هم شکنند. هم بت را بشکنند و هم شیوة بتپرستی را ویران کنند و پیروزی آنها زمانی ظاهر شد که مصادیق کفر را شکستند اما در هم شکستن آن «مفهوم» و حذف شدن تمامیت آن «مفهوم» نیازمند زمانی دراز بود؛ زیرا، مصداق در بیرون بود و مفهوم در درون. مصداق نمود داشت و «مفهوم» پنهان و پوشیده بود. اگر «مفهوم» و «محتوا»ی بتپرستی و کفر در هم میشکست این انسان دیگر به بتپرستی روی نمیآورد و کسانی که بعد از انبیا دیگر بار روی به کفر و شرک و بتپرستی آوردند کسانی بودند که صورت بتهایشان شکسته شده بود اما مفاهیم درونی ایشان تغییر و تحول پیدا نکرده بود. از این رو دیگر بار و در اولین فرصت به مصداق جدیدی از آن مفهومی که شکسته نشده بود رجعت کردند. در ماجرای مسلمین اگر چه بتهای خانة کعبه شکسته شدند، اما دیری نگذشت که رسم بتپرستی به شیوهای دیگر زنده شد؛ یعنی آنها نابخردانه مصادیق جدیدی را جایگزین بتها کردند. آنها اگر چه ظاهراً بر آستان خرما، سنگ و کلوخ سر نمیساییدند اما، در حقیقت باز هم بتپرستی پیشه کرده بودند؛ زیرا این بار بتها جلوه و هیأت و شکل جدیدی یافته بودند. این بار، بتها راه میرفتند، جان داشتند، حرف میزدند، میخوردند و میآشامیدند؛ یعنی بتهای انسانی جایگزین جمادات شده بودند. آنچه که میتوانست آدمی را از بازگشت مجدد به مفهوم بتپرستی و شرک و کفر و بازگشت به سجده بر بتها مانع شود این بود که چنان درک عمیق و ژرفی به دست آورد که تغییر مصادیق و صورتها امکان فریبش را فراهم نکند؛ یعنی آدمی میبایست ماهیت عمل را میشناخت و مفاهیم را درمییافت و میفهمید که بتپرستی به منزله سر ساییدن در برابر سنگ نیست بلکه عملی است که در ورای خود محتوا و مفهومی دارد و این مفهوم در هر مصداقی که دیگربار باز گردد عین «بتپرستی» است. چون همة هنر بتها این است که انسان را از مشغول شدن به خدای واحد و مطلق باز میدارند؛ مانع پرستش حقیقی میشوند و پرستشی مجازی، جعلی و دروغین را جایگزین پرستش حقیقی میکنند؛ همة آزادگی انسان را از انسان میگیرند و به نوعی خود را بر آدمی تحمیل میکنند؛ امکان رشد را از او میگیرند و مسیر «غی» را جانشین مسیر «رشد» میسازند؛ طی طریق در کمال و رشد را جایگزین طی طریق و سلوک در مسیر شرک و نفاق و کفر میکنند و موجب زبونی و درماندگی آدمی میشوند. در مقابل «معرفت» تنها مفهومی است که موجب میشود این انسان در برابر بازگشت بتها مصونیت پیدا کند و دیگربار گرفتار مصداق جدیدی از کفر و شرک نگردد. تاریخ حیات بشر در روی زمین از بازگشت و احیای نو به نو این بتها حکایتها دارد. لیکن؛ از زمانی که بتپرستی در هیأتهای جدید ظاهر شده وحشتناکترین صورت آن بر انسانها تحمیل گشته است. بیتردید، اتفاقی افتاده است که موجب شده شرک و کفر در پیچیدهترین شکل خود ظاهر شوند؛ یعنی اگر شرک در قرون گذشته صورتی بسیط و ساده داشت، امروزه شکلی مرکب، پیچیده و چند وجهی به خود گرفته است؛ تا قبل از این دوره، گونههای مختلف پرستش وجود داشته و حتی انواع بتها پرستیده میشدند. آنها اگر چه به انحراف میرفتند اما میل انسان برای چنگ یازیدن به یک نیروی ماورایی او را رها نمیساخت و انسان هنوز متوسل و متمسک به یک نیروی ناشناختة بیرون از خود بود و در نتیجه معترف به وجود و حضور یک نیروی بیرونی و ماورایی. اما، در دورة جدید علیرغم آنکه رسم بتپرستی به سخره گرفته میشود، رسم دینداری نیز تنها موضوعی برای کند و کاو پژوهش و شناسایی است. چنان که با نفی همة نیروهای ماورایی آدمی تمامیت پرستش را معطوف «خویش» ساخته است. گوئیا دیگر او نه خدایی را میپرستد و نه بر آستان بتی سر فرود میآورد. او خود را میپرستد و بر پای خود بوسه میزند. او نیرو و قوة خود را جانشین همه بتها را میسازد و ما بهازاء خدای همة اقوام و ملل او را میستاید. عرب جاهل بتپرست خود را فدای آنچه میپرستید میکرد؛ یعنی «پرستش» برای او معنا داشت، او خود را نمیپرستید، قانونی فراتر، قویتر و مقدستر از خود را میشناخت که باید پرستیده شود اما در دورة جدید انسان رجعت به «خود» کرده است و خود را شایستة پرستش میداند. پرستش به این معنی که باور بیاوریم نیرویی برتر از من انسان وجود دارد که مقدستر، پاکتر و مطهرتر از من است. در حالی که انسان امروز معتقد است که نیرویی قویتر، مقدستر و برتر از «او» در فضای بیرونی وجود ندارد و اگر تقدسی و پاکیای هست متعلق به اوست. بنابراین نتیجه میگیرد که «خود» را در اختیار «خود» بگذارد. این به معنی بازگشت به خویشتن است. از این رو به خدمت «خود» درمیآید، به قانونمندیهای «خود» گردن مینهد و دور کعبة وجود «خود» طواف میکند. این بدترین نوع کفر و بدترین نوع بتپرستی است. انسان امروز نسبت به تمامی اعصار گذشته و نسبت به تمامی انسانهای بتپرست قرون دور دست، بتپرستتر است و کفر امروز نسبت به همة اعصار گذشته پیچیدهتر. باید گفت که انسان دورة جدید درست در زمانی که گمان میکند تمام بتها را شکسته است، کافرتر و مشرکتر از هر عصری است. بنابراین اتفاقی که افتاده این است که مفهوم «بتپرستی» در یک مصداق تمام عیار، به پیچیدهترین شکل بروز کرده است، مصداقی که دیگر نه سنگ است و نه چوب. انسانی است که «خود» را میپرستد و این، همة صورت و سیرت و ماهیت تمدن و فرهنگ امروزی است. حتی اگر در صورت ظاهر رسم دینداران را هم به نمایش گذارد. آنگاه که غرب به این درجه از کفر و شرک رسید، در شقاوت تمام مسکن گزید، ظلم به خود به تمامی معنا بروز کرد و انسان متوجه شد که برای استیلای این خدای جدید و الهة جدید نیازمند اعمال قدرت است. دقت در مفهوم «پرستش» در همة ادیان نشان میدهد که انسان دیروز میگفت: هوالغنی، هوالقدیر، هوالمتکبر، هوالبصیر، هوالسمیع، هوالغفور... اما انسان امروز فریاد برمیآورد که اناالغنی، اناالقدیر، اناالمتکبر، اناالبصیر، اناالسمیع و... همین باور است که از او یک فاشیست، یک استعمارگر، یک استثمارگر و یک امپریالیست تمام عیار میسازد. او دیگر نمیتواند رئوف و غفور باشد؛ زیرا این صفات با شیطان و شیطنت او سازگاری ندارد. به عبارت دیگر تولد این انسان جدید در رحمانیت نیست، تولد در شیطنت است و طغیانگری صفت بارز و مشخصة شیطان. از آنجا که اعمال قدرت، نیازمند فراهم آوردن اسباب قدرت و حذف موانع آن است، بنابراین با فرهنگ و سنت قدیم در میافتد تا امکان اجرای تمامی فرمانهای خویش را در گسترة زمین فراهم آورد. و اینهمه در حالی است که مظاهر گوناگون این «بتپرستی نوین» را از کنار خانه خدا ـ که قطب زمین است ـ تا همة اقصی نقاط کرة ارض میتوان دید. چنان که ساکنان سرزمینهای اسلامی نیز گونههای مختلف این پرستش را در صحن حیات و مناسبات خویش آشکار ساختهاند. گوئیا به گرد خانهای به طواف میآیند که هیچ نسبتی با آسمان ندارد و دست در دست خدایی میگذارند و با وی پیمان وفاداری میبندند که با خالق نشسته بر آستانة عرش متفاوت است. اینان نه در برابر کعبه که در برابر عظمت دروغین سازندگان ابزار و ادوات غربی سجده میآورند و بیآنکه واقف بر باطن اعمال خویش باشند در برابر الگوها و نمونههایی خضوع و خشوع میکنند که آنها را هیچ نسبتی با حقیقت ایمان نیست. پیش و بیش از همه، در عصر و عهد جدید انسان غربی شالوده و بنای «بتخانه مدرن» را برکشید و خود نیز در آستانش به سجده افتاد و پس از آن از بستر خویش و جغرافیای خاکی خویش بیرون آمد تا این رسم و بدعت نامیمون را در میان همة ملل پراکنده سازد. از این رو به رسم و سنت همة ادیان آسمانی نمونهها و اسوههای خویش را فراروی همة ساکنان قرارداد تا زرق و برق و رنگ و لعاب این نمونهها چونان گوسالة سامری جاذب ذهن و زبان و جان مردمان شود. اسوهها نشانهای در میانة تاریکی غالب بودند تا آدمی در سیر آفاق و سفر در انفس به اشتباه نیفتد، راه گم نکند. بسان یک تابلو، راهنمایی که هدایت میکردند. با توانی که مدد میدادند، حرکت میآفریدند و دستگیر میشدند تا هر افتادهای در طی راه به مدد آنها دیگربار قدم راست کند. بایستد و به راه بیفتد. نمونههایی واقعی و عینی که شدن و رفتن را ممکن و واقعی مینمودند تا مباد که خیال و و هم و گمان رهزن عقل آدمی شود. هیهات! هیهات که انسان غربی با درک جایگاه و عملکرد اسوهها پیش و بیش از هر اقدام از اسوههای اقوام سلب حیثیت نمود و تمامی حیثیت آنها را حمل بر نمونههای جعلی و مجعول خویش ساخت تا مذهب جدید پذیرفتة همگان شود. از همین جا بود که مسلمین نیز بیآنکه بخواهند و بدانند از اسوههای پیشین روی برتافتند.
پس از آن توفان «از خود بیگانگی» بنای هدم و انهدام همة نشانهها را گذارد. نشانههایی که چشم و گوش و دل ساکنان سرزمینهای اسلامی را متذکر ومتوجه اسوهها مینمود. متوجه خانهها، کوچهها، شهرها، و همه آنچه که نشانه بودند و نشانی از یار با خود داشتند. امروزه وقتی شما وارد هر یک از سرزمینهای اسلامی میشوید از نشانهها کمتر نشان میبینید چنان که وقتی به صحن فراخ مسجدالنبی پای میگذاری و پیرامون آن را میکاوی، هیچ نشانی از خانه سادة امام صادق(ع)، کوچه بنیهاشم، و حتی مسجدالنبی چنان که بود نمیبینی. در مقابل، صحن مفروش عظیم سنگی مسجدالنبی از کف اوج گرفته و خود را مینمایاند و بر جان و جسمت سنگینی میکند. به همان سان که جلوه و جلالش تو را مرعوب تکنیک و تکنولوژی مدرن میسازد و هیبت او را بر دلت چیره مینماید. خانه فاطمه(ع)، کوچه بیهاشم و بقیع، بسان هزاران هزار نشانة دیگر که در سرزمینهای اسلامی منتشر بود به تو میفهماند که تو در طریق این اسوههای حسنهای. و تو را فرا میخوانند تا چونان آنان زندگی کنی، بندگی کنی، بالنده شوی و نورانی. اما امروزه، صحن صدها مسجد و ابنیه مذهبی در سرزمینهای اسلامی تنها مؤید تواند. مؤید عنان گسیختگی نفس تو و مؤید هزاران شهر و خانه و کوچه و خیابانی که ساختهای در حالی که هیچ یک از نشانههای اسوهها و نشانههای ممدوح و مطلوب را ندارند. اتفاق عجیبی افتاده. بیآنکه بدانی و بخواهی تمامی اسوهها و نشانههایشان در خدمت مظاهر فرهنگ و تمدنی وارد آمدهاند که تنها گوساله سامری را به یاد آدمی میآورد. نشانهها ملاکند، ملاک را از تو و از ما گرفتند. نشانهها فارقاند، فارق میان سره و ناسره اما، از میان ما رخت بربستهاند. نشانهها، خطکشی و میزانی برای سنجشاند در حالی که من و تو، خود خطکشی برای سنجش آن اسوهها شدهایم و دربارهاش به اظهار رأی و نظر و نقد مینشینیم. نشانهها نورند، نوری که ره را از بیراهه مینمایانند و شبح و اشباح را محو میسازند. جملگی این نشانهها حذف شدهاند و به جای آنها نشانههایی آمدهاند که ما آنها را ملاک و فارق و معیار خویش ساختهایم. روزگاری گفته میشد که در هیچ شهری، هیچ خانهای و بنائی نمیبایست بلندتر و رفیعتر از خانة کعبه باشد. چرا؟ مباد که خانههای تو، خانة خدای تو، مسجد تو و سجدهگاه تو را تحتالشعاع خویش قرار دهد آن را در ذهنت بشکند و تو را از جایگاهت خارج سازد. امّا، امروزه روز، ساکنان همة سرزمینهای اسلامی از بلندای آسمانخراشهای جهنمی به عالم و آدم مینگرند، از همان بلندا با احساس متکبرانه و تفوقطلبانه به صحن مسجدالحرام و همة مسجدهای کوچک و بزرگ منتشر در میان شهرها مینگرند. چنان که همة خوی خاکساری پدران خویش را در میانة تختها و صندلیها به دست تندباد فراموشی سپردهاند و همة آثار پیشین را به رسم فرنگیان در تالار موزهها و قالبهای شیشهای به بند کشیدهاند تا آذینبند حیات سست این جهانیشان باشد. و آنگاه واسپس شنیدن آیاتی از قرآن که اعلام میدارد: «هر آینه اگر قرآن بر کوهها خوانده میشد به زاری و خضوع درمیآمدند» و یا وقتی میشنوند که تلاوت آیهای از قرآن آتش در جان و جامة سالکی میانداخت و او را متحول میساخت تعجب میکنند که چرا با وجود هزاران بلندگو، هزاران هزار قرآن مزین و هزاران هزار قاری و مسجد قلبشان از سینه بیرون نمیزند، هیبتی او را نمیگیرد و خوفی بر دلش نمینشیند. اینان (و ما) بیآنکه متذکر باشند بر آستان خدایی سرمیسایند که کعبه خانه او نیست و در کنار مسجدی به تماشا مینشینند که نشانی از اسوه حسنه را با خود ندارد. بلکه، اینهمه خود مقدم و مؤید مفتضحترین نوع پرستش ما در عصر به ظاهر خرد و دانائیاند. همة عظمت در چشمان خیره ماندة ما متوجه ابنیههاست، همانها که در مسجدالنبی میبینی و تکرارش را در شهر و دیارت. ما مبهوت خود و حیران دستاورد چونان خودیم. وقتی که همة نشانهها و همة اسوههای ما را در لایههای تو در توی خودپرستی مان پنهان ساختند رهایمان ساختند تا هر چه دلمان بخواهد قرآن بخوانیم. سالی در صحن مسجد شجره، همان مسجدی که حاجیان از آنجا محرم میشوند تا راهی مکه گردند و امروزه با دیوارهای برکشیده و گلدسته پیچ در پیچ و حلزونی شکلش تو را به خود مشغول میدارد، شاهد جمعی از کودکان بودم که در گوشهای از مسجد نشسته بودند. هر کدام رحلی و قرآنی در پیش روی داشت و در سایه سار معلمی که با تعلیمی مخصوص خود (چوب) از لابلای آنها در رفت و آمد بود، به قرائت قرآن مشغول بودند. عین تورات خوانهای حرفهای قوم بنیاسرائیل، بیوقفه و مداوم تنها میخواندند حتی وقتی که چوب تعلیمی بر دست و پاهایشان فرود میآمد. تنها خطی از درد بر چهره آنان ظاهر میشد امّا خواندن ادامه داشت. گویا سر در لانه زنبوران کرده باشی. حتی وقتی که به رسم بازیگوشی و طبیعت کودکی مشغول تماشای حجاجی میشدند که مشغول احرام بستن بودند خواندنشان منقطع نمیشد. آنها تنها یاد گرفته بودند که روخوانی کنند. صورت قرآن آنان را به خود مشغول میداشت با چاشنی تعلیمی معلمی خشن. قرآنی را میخواندند که اسوه نداشت. نشانه نداشت و در کنارش حجتی نبود. وقتی قهرمانان میدانهای ورزشی و ستارههای عالم سینما را در چشم ما آراستند و آنان را اسوهها و نمونههای ما برای بودن و زیستن ساختند و بابت جایگیر شدن این مذهب و طریقت در میان ما آسوده خاطر شدند. رهایمان ساختند تا هر چه میخواهیم مسجد بسازیم. به هر بلندی و به هر زیبایی که دلمان خواست و هر چه دوست داشتیم در صحن آن بیاوریم و زاری و ندبه کنیم و تسبیح بگردانیم. در واقع چیزی باقی نمانده است. وقتی علم و قوانین حاکم بر علوم کمی را امام ما ساختند و عقل مکانیکی را ملاک سنجش همه باورها و سنتها، آینهها و دریافتها، و مطمئن شدند که ما خود چونان مبلغی و زاهدی عالی مقام سر در پی نشر آنها میگذاریم وجان و مال و فرزندان خود را به راحتی در آستانش قربانی میکنیم رهایمان ساختند. تا هر چه دلمان میخواهد مدرسه بسازیم، دانشگاه بنا کنیم، دانشجو بپروریم، کتاب بنویسیم و مطمئن بودند که ما خود چونان سربازی مطیع بیچون و چرا دستورات آنها را گردن مینهیم و برای تقرب جستن بدان قربانی میکنیم. چنانکه امروز تنها ملاک و سند هویت و بودن ما را تمامی مدارک اعتباری تشکیل میدهند. خدایی را میخوانیم که در دایرة علم حصولی ما وارد شده و عرض و طول و ارتفاعش را با آمار و ارقام عقل کمی خویش ساختهایم. چنان که فرمانهایش را هم با میزان شناخته شدة خود میسنجیم، امتیاز میدهیم، و در مجموعهای ممزوج از دانستهها از آن بهره میبریم تا متضمن حیات این جهانیمان شود و بر نحوة بودن و زیستنمان مهر تأیید نهد. بلای همسان سازی، بلای بزرگی است که ما را و همة کسانی را که در وضعی چونان ما به سر میبرند در ورطة هولناک نیست انگاری گرفتار آورده است. بیآنکه لحظهی آرامش و غنودن بیدغدغه را تجربه کرده باشیم. بلای همسانسازی، بیآنکه بخواهیم همة ساکنان خاک را بدل به آدمهای ماشینی با دنیایی کوچک آرزوهایی خرد کرده است که همة جغرافیای بودنشان را حیات حیوی تشکیل میدهد. چنان که در برابر همة آنچه که بخواهد این جغرافیا را درهم بریزد میایستیم. و گوشهایمان را در وقت مواجهه با سخنی متفاوت با آنچه بدان خو کردهایم میگیریم. چونان قوم نوح که در وقت شنیدن کلام نوح نبی گوشها را میگرفتند و فرار میکردند. گوئیا جملگی ساکنان این خاک نادانسته اقتضای هلاکت و نیستی دارند، ما، خود را و فرزندان خود را مطابق احکام خدای مدرن میپروریم و جز آن را ترک ادب وآداب دانی میشناسیم. و آنان نیز چونان ما سر در پی خدایان دروغین مینهند و نمونهها و قهرمانانش را امام خویش میسازند و من در صحن مسجدالحرام دیدم که چگونه حاجیان در وقت مواجه شدن با قهرمانان میدان فوتبال، خدای خویش، کعبه و طواف را رها کردند و با چشمان از حدقه برآمده سر در پی آنان گذاردند. هیهات که ما بتپرستان عصر علم و تکنولوژی به عبث در کار بتپرستان عصر جاهلی ماندهایم و بر پرستش سنگها میخندیم. |
|
| |
| پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384 |
| یادمان نرود زندگی کنیم |
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.دادزد و بد وبیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد،جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت: عزیزم بدان که یک رزو دیگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بد و بیره و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق وهقش گفت: اما با یک روز..... با یک روز چه کاری می توان کرد.....؟ خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد..... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاهداشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند بال بزند، می تواند، پا روی خورشید بگذارد و می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما..... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمنها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود. |
|
| |
| پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384 |
| هر زنی زیباست |
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند ، به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست
|
|
| |
| دوشنبه 28 آذر ماه سال 1384 |
| ناگفتههایی از پیچیدهترین مدعی ارتباط با امام زمان |
خبرنگار «بازتاب» در گزارشی، اطلاعات تازهای را از شخصی به نام «سید حسنی»، از پیچیدهترین مدعیان ارتباط با امام زمان(عج)، منتشر کرد. بنا بر این گزارش، اندکی پس از حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام، تعدادی از اتباع عراقی، که وارد ایران شده بودند، در حالی که لباسهای بلند مشکی و شال سبز به تن داشتند، در نماز جمعه برخی شهرها همچون تهران، قم و قزوین، شعارهایی در حمایت از سید حسنی سر دادند. بنا بر اطلاعات رسیده، این شخص مدعی است، در زمان غیبت امام زمان(عج)، نماینده ایشان بوده و مسئولیت شناسایی و آمادهسازی یاران آن حضرت را بر عهده دارد. وی از مدتی پیش، فعالیتهایی را به ویژه در کرج آغاز و با شناسایی چند تن از بانوان سادهلوح، به آنان دستورات و رهنمودهای خاصی ارائه کرده است. گفته میشود، سید حسنی در چندین شهر ایران به فعالیت پرداخته و هواداران و شاگردانی دارد، اما شاگردان وی ماهها موفق به دیدار او نمیشوند و تنها از راه سرشاخهها و به طور غیرمستقیم با او ارتباط پیدا میکنند. آنان به مرور و پس از گذراندن مراحل ویژه عرفانی! سرانجام اجازه ملاقات با سید را دریافت کرده و در نشستهای جمعی یکی از شهرها حضور مییابند. یکی از شگردهای جذب شاگردان، این است که بانوان مذهبی را نشان کرده و با دریافت مشخصاتشان طالع آنان را دیده و برایشان به نام هر یک از چهارده معصوم (ع) ستاره و نوری را در نظر گرفته و دستورهایی را بنا بر آن ارائه میکند. این دستور در ایام و مناسبتهای مذهبی دارای رنگ و بوی بیشتری بوده و شاگردان در شبانهروز ساعتها باید به عبادت و ... بپردازند. در یکی از نمازها که به نام «قائم آل محمد(عج)» شهرت دارد، توصیه شده شاگردان پس از نماز، سر بر سجده گذارده و پس از اذکار «یا الله»، «یا کریم» و «یا رب»، 351 مرتبه ذکر «الهی بحق سید» را بیان کنند. آنان همچنین ملزم هستند از افشای ارتباط خود با مرتبطان با سید نزد دیگران و حتی همسر خود به طور جدی پرهیز کنند. به شاگردان چنین القا شده که سیدحسنی با امام زمان (عج) در ارتباط است. گسترش ادعاهای عجیب ارتباط با امام دوازدهم(عج)، در حالی است که علمای شیعه بنا بر روایات مکرر رسیده از اهل بیت، اینگونه ادعاها را دروغ و باطل میدانند. چندی پیش، حجتالاسلام سیداحمد خاتمی در گفتوگو با «بازتاب» اظهار داشت: تعبیر ملاقات که از نظر علما تنها برای بندگان ویژه خدا امکان دارد، نادر است و کسانی هم که با امام زمان(عج) ملاقات میکنند، اظهار نمیکنند. «آنکه را اسرار حق آموختند، مهر کردند و دهانش دوختند». امام جمعه جدید تهران افزود: این ادعایی که به تازگی در سطح کشور مطرح شده است و افرادی ادعای ملاقات مداوم با امام زمان(عج) دارند و میخواهند در آن سوءاستفاده کنند، جریان منحرفی است و همه مراجع در مقابل آن موضع دارند. وی گفت: آیتالله سیستانی، کسانی را که مدعی ملاقاتهای مرتب با امام زمان هستند، «دجّال» میداند و آیتالله تبریزی نیز میگوید: کسانی که اینگونه ادعاها را میکنند، مردم در جلساتشان شرکت نکنند تا جلسات آنان تعطیل شود.
|
|
| |
| دوشنبه 28 آذر ماه سال 1384 |
| میدونید چرا منشی ام رو اخراج کردم |
صبح که داشتم بطرف دفترم می رفتم منشی ام ؛ مریم بهم گفت: ” صبح بخیر آقای رئیس، تولدتون مبارک!“ از حق نمیشه گذاشت، احساس خوبی بهم دست داد از اینکه یکی یادش بود. تقریباً تا ظهر به کارام مشغول بودم. بعدش مریم در و زده و اومد تو و گفت:” میدونین، امروز هوای بیرون عالیه؛ از طرف دیگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشین با هم برای ناهار بریم بیرون، فقط من و شما!“ ” خدای من این یکی از بهترین چیزهائی بوده که میتونستم انتظار داشته باشم. باشه بریم.“ برای ناهار رفتیم و البته نه به جای همیشه گی برای نهار بلکه باهم رفتیم یه جای دنج و خیلی اختصاصی اول از همه دوتا مارتینی سفارش داده و از غذائی عالی در فضائی عالی تر واقعاً لذت بردیم. وقتی داشتیم برمی گشتیم، مریم رو به من کرده و گفت:” میدونین، امروز روزی عالی هست، فکر نمی کنین که اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟“ در جواب گفتم: ” آره، فکر میکنم همچین هم لازم نباشه.“ اونم در جواب گفت:” پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من.“ وقتی وارد آپارتمانش شدیم گفتش:” میدونی رئیس، اگه اشکالی نداشته باشه من میرم تو اتاق خوابم. دلم میخواد تو یه جای گرم و نرم یه خورده استراحت کنم.“ ”خواهش می کنم“ در جواب بهش گفتم اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود یه پنج شش دقیقه ای برگشت. با یه کیک بزرگ تولد در دستش در حالی که پشت سرش همسرم، بچه هام و یه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند که همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارک “ رو می خوندند. ... در حالیکه من اونجا... رو اون کاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد
|
|