شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207500


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1385
عاشقی یعنی...

عاشقی یعنی... 

عاشقی یعنی که دل را باختن

هیچ کس را غیر از او نشناختن

گم شدن در آرزوهای محال

سوی رویاهای رنگین تاختن

با وفا یک عمر هم بستر شدن

خویش را ویران و او را ساختن

قید این دنیای فانی را زدن

از جهان فارغ، به او پرداختن

عاقبت تنها به جرم باختن

شرم کردن ، سر به زیر انداختن!


جمعه 25 فروردین ماه سال 1385
از کجا ... ؟

 از کجا آغاز شده ام که اینچنین ثانیه هایم در

 حجم خاکستری آخرین نگاه تو

 حبس شده اند.

 

    من از تو شب

    شب از تو روز می شود

                         ...

            به حرمت غیبت تو

            خاطره سوز می شود


دوشنبه 21 فروردین ماه سال 1385
تقصیر خودم بود.

تقصیر خودم بود.

از اول هم تقصیر خودم بود که در همان دیدار اول چشم‌هایم را به او تعارف کردم.

او هم با کمال میل تعارفم را پذیرفت.

تعارفی که به خیلی‌ها کرده‌ بودم و اصلا این تعارف تکیه‌کلام من بود.

از همان روز دیگر هیچ چیز را درست نمی‌بینم.

بگذارید راستش را بگویم دیگر اصلا نمی‌بینم...


پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1385
طوریم نیست،خرد و خمیرم،فقط همین....کم مانده بی تو بمیرم،فقط همین
 

چراغی روشن

وخاموشی خاک

در شهر بی‌نام و نشان

ناگهانِ هراس و تردید

در توضیح صبح فردا

برگی لرزان

و فراموشی آب

در شبِ بی‌خبری

اعتمادی مردد

گاهِ بی‌گاهِ ناخودآگاه

و توصیفِ صفاتِ موصوف

همه در ترددی مردود

تشکیکِ شکی مشکوک

شکاکیتِ یقین

ناآگاهی خودآگاهِ حیات

در بیانی نابیانگر

تشویشی مشوش

برای توجیهِ امروز

 

شنبه 5 فروردین ماه سال 1385
هزار و سیصد و رنگین کمان......

امسال سال هزار و سیصد و عشق است،ولی عشق فراموشی نیست!

گاهی آرزو می کنم که: کاش! ای کاش دو ستاره ی دریایی بودیم،

چسبیده به یکی صخره در عمق اقیانوس و روزگارمان به بی خبری از

 عبور فصلها می گذشت!بی خبر بودیم از طلوع ماه و سر زدن خورشید!

نمی دانستیم که عمر صنوبر هزار ساله چگونه به پلک زدن صاعقه ای

خاکستر می شود!

نمی دانستیم تماشای محکوم به مرگ یعنی چه!

نه گلوله را میشناختیم و نه کلاهک هسته ای را.. ولی..ولی ما انسانیم!

بگو !بگو که دوستم می داری.....

من هم تو را دوست می دارم و تیره گی جهان به دروغی مبدل می شود!

تو را دوست می دارم و ظلم،افسانه ای بیش نیست!

تو را دوست می دارم و تمام زنجیر ها فرو می ریزند!

ما رویینه ایم و زنده می مانیم!در پیاله هایی که لاجرعه نوش می شوند!

در خنده و در اشک آدمیان،در صدای گربه کان قلندر کوچک،

در هر ترانه ی عاصی،در رقص عاشقانه ی کولیان در به در،

در ضجه های نخست هر کودک،در لالایی مادران اندوهگین.....

و ما زنده می مانیم در انعکاس عبارت دوستت دارم

 که شبانه کوچه یی خلوت را تعمید می دهد......

در هر کبوتری که پر می کشد،

                          اوج می گیرد،

                                 تیر می خورد،

                                               می افتد....

                                                      ما زنده می مانیم!

 


<<    5      6      7      8      9      10      11      12      13      14    >>
در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...