شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207546


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1384
بهار رفت و تو رفتی وهر چه بود گذشت
گذشت عهد وبه من گفت هر چه بود گذشت
به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت

بهار بود و تو بودی وعشق بود و امید
 بهار رفت و تو رفتی وهر چه بود گذشت

شبی به عمر گرم خوش گذشت آن شب بود
 که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی در دلم به جای گذاشت
شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت

گشود بس گره آن شب ز کار بسته ما
صبا چو از بر آن زلف مشکسود گذشت

غمین مباش و میندیش از این سفر که تو را
 اگر چه بر دل نازک نمی فزود گذشت

<<    1      2      3      4      5   
در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...