| |
| سه شنبه 22 آذر ماه سال 1384 |
| ........... من و تو کم |
|
|
گفتنیها کم نیست ، من و تو کم بودیم خشک و پژمرده ، تا روی زمین خم بودیم گفتنیها کم نیست ، من و تو کم گفتیم مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ،درهم و برهم گفتیم دیدنیها کم نیست ، من وتو کم دیدیم بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقیها را ،پرسیدیم چیدنیها کم نیست ، من و تو کم چیدیم وقت گل دادن عشق ، روی دار قالی بیسبب حتی ، پرتاب گل سرخی را ، ترسیدیم خواندنیها کم نیست ،من و تو کم خواندیم من و تو ساده ترین ،شکل سرودن را در معبر باد ،با دهانی بسته واماندیم من و تو کم بودیم من و تو ، اما در میدانها اینک اندازه ما میخوانیم ما به اندازه ما میگوییم ،ما به اندازه ما می چینیم ما به اندازه ما می بوییم ،ما به اندازه ما می روییم من و تو کم نه که باید شب بی رحم وگل مریم وبیداری شبنم باشیم من و تو خم نه و درهم نه وکم نه ،که میباید ،با هم باشیم من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شد با هم باشیم گفتنیها کم نیست | |
|
| |
| سه شنبه 22 آذر ماه سال 1384 |
| هیچکس لیاقت ندارد ! |

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد، هر کس هم چنین لیاقتی داشته باشد هیچگاه موجب ریختن اشکهای تو نمی شود.
|
|
| |
| شنبه 19 آذر ماه سال 1384 |
| خداحافظ رفیق |

آخرین عکس را هم بگیر یادگاری بماند می خواهم بروم مگر آمده بودم بمانم ؟ نه ، آمده بودم بروم خسته ام رفیق دل تنگم بی تابم عشق ش قرار از دل ربوده از اینهمه دوری جانم به لبم رسیده رفیق می دانی خوابش را دیدم باز گفته بودم دلم میخواهد بروم آنجا که دل ها یه جوری می شود خواب دیدم دارم میروم آنجا او هم بود آمده بود بدرقه عجب خوابی دیدم من. خیر باشد . آخرین عکس را بگیر رفیق شاید روزی به سراغت آمد شاید دلش برایم تنگ شد آخرین عکس را نشانش بده بگو به چشمهایم نگاه کند حرفها دارد قد یه عالمه . بگو موقع رفتن قسم کودکیهایش را خورده است به او بگو ، گفته ام به جون خدا دوست دارم . آه رفیق ! خداحافظی سخت است حتی در قصه ها..... در یکی بود و یکی نبودها در قصه های شنگول ها و منگول ها هم خداحافظی سخت است چه برسد قصه دیوانگی ها باید بروم رفیق چمدانم را بسته ام سنگین نیست می توانم تنهایی بلندش کنم ناراحتم نباش سردم هم نمی شود سالهاست دارم با سرما می جنگم چند عدد شمع هم برداشته ام چه می دانم شاید در تاریکی گیر افتادم تسبیح مادر بزرگ هم هست . راستی رفیق در آسمان آنچه که زیاد است ستاره است ستاره ها تنها نیستند اما ماه یکی است . رفیق مواظبش باش مبادا گریه کند ، گول خنده هایش را نخور در خلوتش خیلی دلتنگ است . آخرین عکس را بگیر دوست دارم لب دریا بگیری گوشت را بیاور جلو رفیق کارَت دارم میدانی چیست ؟ آخر اسمش را به دریا گفته ام گفته ام اگر دیدش به او بگوید که چقدر دوسش دارم خوب رفیق زیاد حرف زدم اینجور نگاهم نکن بگذار راحت بروم . بگذار بروم دنبال دیوانگی ام دنبالم توهم ماتم به قول همان دیالوگ مورد علاقه ام ((اگه این دیوونگیه خدا ایشالا همه رو دیونه کنه تا مثل من کیف کنن ))
|
|
| |
| شنبه 19 آذر ماه سال 1384 |
| آبی، خاکستری، سیاه |
یا لطیف
آبی، خاکستری، سیاه
در شبان غم تنهایی خویش، عابد چشم سخنگوی توام، من در این تاریکی، من در این تیره شب جانفرسا، زائر ظلمت گیسوی توام. .... شکن گیسوی تو، موج دریای خیال کاش بازورق اندیشه شبی، از شط گیسوی مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم. کاش بر این شط مواج سیاه، همه عمر سفر میکردم. و ای ، باران باران؛ شیشه پنجره را باران شست از دل من اما، -چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . می پرد مرغ نگاهم تا دور، و ای، باران، باران، پیر مرغان نگاهم را شست. خواب رؤیای فراموشیهاست! خواب را دریابم، که در آن دولت خاموشیهاست. من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم. وندایی که به من میگوید: گرچه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است دل من ، در دل شب خواب پروانه شدن می بیند. مهر در صبحدمان داس به دست آسمانها آبی، پر مرغان صداقت آبی ست دیده در آئینه صبح تو را می بیند از گریبان تو صبح صادق، میگشاید پرو بال تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری؟ نه، از آن پاکتری. تو بهاری؟ نه، بهاران از توست. از تو می گیرد وام، هر بهار این همه زیبایی را، هوس باغ و بها را غم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو! در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار! کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن! باز کن پنجره را! تو اگر باز کنی پنجره را! من نشان خواهم داد. به تو زیبایی را. بگذر از زیور و آراستگی من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد که در آن شوکت پیراستگی چه صفایی دارد آری از سادگیش، چون تراویدن مهتاب به شب مهر ازآن میبارد. باز کن پنجره را من تو را خواهم برد؛ به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش؛ که در آن مجلس جشن صحبتی نیست زدارایی داماد و عروس صحبت از سادگی و کودکی است. چهرهای نیست عبوس. کودک خواهر من در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد کودک خواهر من، امپراتوری پر وسعت خود را هر روز، شوکتی می بخشد. کودک خواهر من نام تو را می داند نام تو را می خواند! - گل قاصد آیا با تو این قصه خوش خواهد گفت؟!- باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات، آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز؛ بهتر آن است که غفلت نکنیم ازآغاز باز کن پنجره را! صبح دمید! گل به گل ،سنگ به سنگ این دشت یادگاران تواند. رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوگواران تواند. در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک، اما آیا باز بر میگردی؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد! و چه رؤیاهایی ! که تبه گشت و گذشت. و چه پیوند صمیمیتها، که به آسانی یک رشته گسست. چه امیدی، چه امید؟ چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید. دل من میسوزد. که قناریها را پر بستند. که پر پاک پرستوها را بشکستند و کبوترها را - آه، کبوترها را… و چه امید عظیمی به عبث انجامید. در میان من و تو فاصله هاست. گاه می اندیشم، - میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری! تو توانایی بخشش داری. دستهای تو توانایی آن را دارد؛ - که مرا، زندگانی بخشد. چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا، سطر برجسته ای از زندگی من هستی. حمید مصدق
|
|
| |
| پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1384 |
| حتی روحت خبر ندارد ... |
از اتفاق آخر روحت خبر ندارد دیروزدوستت داشت...حالادگرندارد مثل جزامی ازمن هرلحظه میگریزی مجنون اگرچه مسریست-اما خطر ندارد هی آه میکشم تا قلبت بلرزد اما لبخند میزنی تو-یعنی:اثر ندارد من ماندم وخیالت(یک قاب عکس خالی) یک خاطره که کاری جزدردسر ندارد هی زنگ میزنم تا لحن تو را... ولیکن ای وای اگر دوباره اینبار برندارد اوسهم دیگران است!بی پاسخی نشانش اما نیاور آقا! هرگز!اگر ندارد! برآن سرم که روزی ازعشق توبمیرم مردیکه خود کشی کرد انگار سر ندارد امروز کشتم او را(مردیکه عاشقت بود) ازاتفاق حتی روحت خبر ندارد
حسین متولیان |
|