شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207526


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 آذر ماه سال 1384
حقایق زندگی

 

• حداقل پنج نفر در این دنیا تو را دوست دارند. آنقدر که حاضرند به خاطر تو بمیرند.
• حداقل پانزده نفر در این دنیا تو را به دلایلی دوست دارند .
• تنها دلیلی که ممکن است کسی از تو متنفر باشد این است که می خواهد مثل تو باشد.
• یک لبخند تو می تواند برای هر کسی خوشبختی بیاورد حتی اگر او از تو خوشش نیاید.
• هر شب کسی با فکر تو به خواب می رود.
• تو برای یک نفر یک دنیایی.
• بدون تو شاید کسی نتواند به زندگی ادامه دهد.
• تو فردی بخصوص و بی همتایی اما به روش خودت.
• کسی که تو حتی از وجودش بی خبری تو را دوست دارد.


یکشنبه 27 آذر ماه سال 1384
سایه را بشکن...

بی تو اما از تو سرشارم
بی تو در خواب و با تو بیدارم
رنگ چشمانت رنگ دل تنگی
خسته ای از این آدم سنگی
کهربایی تو
من پری در باد
تو همه شعری
من همه فریاد
آخرین بانو
سایه را بشکن
شوق بودن را زنده کن در من
آخرین بانو رنگ رویا باش
بهترین فصل قصه ما باش
از نگاه من
بهترین نامی
خسته از راه بی سر انجامی
آخرین عاشق
آخرین همراه
از شب یلدا پل بزن تا ما
حجم آغوشت وسعت دریاست
بی تو این عاشق قایقی تنهاست
آخرین بانو سایه را بشکن
سایه را بشکن


یکشنبه 27 آذر ماه سال 1384
تو کیستی...
تو چیستی که من اینگونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو کیستی که من از موج هر تبسم تو
به سان قایق سرگشته روی گردابم

تو در کدام سحر همره کدام نسیم تو
بر کدام چمن بر کدام اسب سفید

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه

مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه

کدام نشات دویدست از تو در تن من
که ذره های وجودم تو را که می بینند

به رقص در می آیند و سرود می خوانند

چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به من بگو مرا از دهان شیر بگیر
به من بگو برو و در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف
 ستاره را از آسمان بیار به زیر

تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند
 هر آنچه می خواهی از من بخواه صبر نخواه

که صبر راه درازی به مرگ پیوسته است

تو آرزوی بلند و دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته

همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته

یکشنبه 27 آذر ماه سال 1384
نیم نگاهی به عشق...
عشق بلندتر از آن است که
زیر کوتاهی نگاهی عتاب آور پامالش کنی

عشق حقیقتی تر از آن است که
پشت ابر حیاهای ناراستین پنهانش کنی

عشق یتیم تر از آن است که
 به دست رودخانه روزگار بسپاری

شنبه 26 آذر ماه سال 1384
آخر چرا ؟

می دانی، من اکنون زنده ام.

با تو ام

یعنی با تو بودم

مرا رنجاندی...

سوزاندی....

با سخنانت دلم را به سختی....

جانم را ....

به زودی آخرین اشک شمع وجودم فرو خواهد افتاد.

ای دوست! اکنون فرض کن من جهان را و تو را وداع گفته ام

پس از مرگم با گور من چگونه رفتار خواهی کرد؟

همان را وقتی زنده ام ....

چرا زمانیکه من زنده ام، می سوزانیم و هنگامی که مُردم بر گورم سرشکها میریزی؟

تو را به هر چه دوست می داری سوگند،

اکنون و اکنون بیا با هم اشک بریزیم تا هیچگاه یکدیگر را از یاد به باد نسپریم


<<    1      2      3      4      5    >>
در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...