شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 201122


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 7 فروردین ماه سال 1387
تقدیم به همسرم

                 یگانه فرشته پاک زندگیم  

 

 


 اگر بخواهم از تو بگویم باید از چشمانت بگویم که هزاران هزار اشک سبز ایثار دارند و چشمه چشمه مهربانی که هماره ساحل نگاهت را خیس می کنند. باید از دستانی بنویسم که صدهاشقایق محبت دارند و من چقدر این دست ها را دوست دارم. باید از ژرفای دلم از قلبی بگویم که دریا دریا لطف است و مهربانی ، قلبی که صدای تپیدنش زیباترین آهنگ امیدی است که در زندگی ام نواخته می شود ،قلبی با یک دنیا صبر و یک آسمان ستاره های چشمک زن صداقت.

 من هنوز شب های خوش با تو بودن را به یاد دارم که با حرف های شیرین تو پر ستاره می شد و من هنوز تشنه لالایی عشق تو هستم. کسی که سکوت سنگین شب های پرغم زندگیم را می شکند تو هستی ، فقط تو. بگذار تمام پرنده های خوشبختی را به سوی ساحل چشم های تو رهسپار کنم ، برای تو فرشته پاک زندگیم.

بگذار بر دست های گرمت بوسه بزنم به خاطر تمامی لحظاتی که دستم را به گرمی فشردی و مرا خیس از احساس پر مهر خود کردی ، بگذار با قطره قطره اشکی پاک غبار سختی را از قلب از همه سبزترت بشویم تا برای همیشه حضور آبی تو سایه ی عشق من باشد. بگذار تو را به نام عشقی بخوانم که کوچه کوچه زندگی ام را از عطر شکوفه های امیدش پر کرده است. به نام شهرزاد که همیشه ، همه جا ، هر لحظه همراهم هست و سنگ صبور تلخی هایم .

بگذار به صداقتی که از آن توست قسم بخورم که من نیز تا آفتاب زندگیم در پس افق غروب نکرده است ، همیشه ،همه جا ، هر لحظه به یاد تو خواهم بود و دوستت خواهم داشت.

 

 

 

 

 


سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386
می خوامت !

          دوثت دارم

          دوصت دارم

          دوسط دارم

          دوثط دارم

          دوصط دارم

          دوست دارم.

          خلاصه همه جوره دوست دارم همسرجان ...


پنجشنبه 30 شهریور ماه سال 1385
حرفهایی برای نگفتن...
 
برای سخن گفتن تلاش نکن...
 
لبهایت ؛ خود سخن می گویند با من ...
 
تو ؛ خود ؛ حدیث مفصل بخوان ازین مجمل !
 
 

شنبه 29 بهمن ماه سال 1384
اشتباه کوچولوووو !
 

دلم میخواست میتونستم چشمامو باز کنم حقیقت رو ببینم

 

.......... دلم میخواست

 

....................میتونستم اشکامو پاک کنم

 

دلم میخواست میتونستم یاد بگیرم بفهمم تا درک کنم که تو

 

................................................... هیچوقت مال من نمیشی

یه روزدیگه با یه شاخه رز زرد به دیدنم امدی...بهم گفتی

 

 دیگه دوست ندارم

روزبعدی با یه شاخه رز سفید...

 

گذاشتیش رو سنگ قبرم. بهم گفتی 

 

 منو ببخش ! اون رز زرد

....................................................فقط یه شوخی بود

 


پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384
سوال تو...؟

 

کارم اینست که شبها به خیال تو بگریم

گاهی از رنج تو وگه ز ملال تو بگریم...

چه کنم؟غیر خیالی نبود دیدن رویت

چاره آن است که هرشب به خیال تو بگریم

دوش گفتی :مگر از عشق من اینگونه ملولی ؟

وای ازین دردکه باید به سوال تو بگریم


   1      2      3      4      5    >>
من سعی می کنم ننویسم ولی شما . . . وادار می کنیدم از این حس رها شوم اصلا شما برای چه اصرار می کنید؟ میلم کشیده از همه دنیا جدا شوم ! هی گیر می دهید که از غصه ها نگو مجبور می شوم غزلی بی صدا شوم با شعر هایتان ، گفتی برای آنکه بدانم چه می کشی باید به چشم های خودم مبتلا شوم ! ! دستم که می رود به قلم ضعف می کنم ! بگذار آن گریخته در انزوا شوم لطفا کمی دروغ بگو ، مثل چشم من ! نگذار مثل حس شما بی ریا شوم ! من سعی می کنم ننویسم ولی شما . . . هی سعی می کنید که مثل شما شوم من گفته بوده ام به من اصلا امید نیست این هم سند که با همه بی ادعا شوم !
شناسنامه کامل من...