| |
| پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384 |
| گنج قارون |
|
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است به یاد لعل تو و چشم مست میگونت ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو حکایت لب شیرین کلام فرهاد است دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز چگونه شاد شود اندرون غمگینم ز بیخودی طلب یار میکند حافظ |
ببین که در طلبت حال مردمان چون است ز جام غم می لعلی که میخورم خون است اگر طلوع کند طالعم همایون است شکنج طره لیلی مقام مجنون است سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است که رنج خاطرم از جور دور گردون است کنار دامن من همچو رود جیحون است به اختیار که از اختیار بیرون است چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است | |
|
| |
| یکشنبه 27 آذر ماه سال 1384 |
| هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است |
|
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است گرت ز دست برآید مراد خاطر مابه جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج مرو به خانه ارباب بیمروت دهر بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او |
بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است به دست باش که خیری به جای خویشتن است شبان تیره مرادم فنای خویشتن است مکن که آن گل خندان برای خویشتن است که نافههاش ز بند قبای خویشتن است که گنج عافیتت در سرای خویشتن است هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است | |
|
| |
| چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1384 |
| غلام معشوق |
|
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مذهب ما باده حلال است ولیکن گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است در مجلس ما عطر میامیز که ما را از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز با محتسبم عیب مگویید که او نیز حافظ منشین بی می و معشوق زمانی |
سلطان جهانم به چنین روز غلام است در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است همواره مرا کوی خرابات مقام است وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است کایام گل و یاسمن و عید صیام است | |
|
| |
| سه شنبه 22 آذر ماه سال 1384 |
| دوستی به نام غزل .... |
|
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب بگیر طره مه چهرهای و قصه مخوان دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش |
صراحی می ناب و سفینه غزل است پیاله گیر که عمر عزیز بیبدل است ملالت علما هم ز علم بی عمل است جهان و کار جهان بیثبات و بیمحل است که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است ولی اجل به ره عمر رهزن امل است چنین که حافظ ما مست باده ازل است | |
|
| |
| شنبه 19 آذر ماه سال 1384 |
| غزل روز... |
|
حال دل با تو گفتنم هوس است طمع خام بین که قصه فاش شب قدری چنین عزیز و شریف وه که دردانهای چنین نازک ای صبا امشبم مدد فرمای از برای شرف به نوک مژه همچو حافظ به رغم مدعیان |
خبر دل شنفتنم هوس است از رقیبان نهفتنم هوس است با تو تا روز خفتنم هوس است در شب تار سفتنم هوس است که سحرگه شکفتنم هوس است خاک راه تو رفتنم هوس است شعر رندانه گفتنم هوس است | |
|