شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207453


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
هدیه روز پدر

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد دید دختر سه ساله اش گران ترین کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زینت یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد بسیار عصبانی شد و دختر کوچکش را تنبیه کرد.

دختر هم با گریه به بستر رفت و خوابید . روز بعد وقتی که مرد از خواب بلند شد دید که دخترش بالای سرش نشسته ومیخواهد این جعبه را به او هدیه بدهد. و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست و دخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است. با شرمندگی دختر کوچکش را بوسید و جعبه را از او گرفت و باز کرد.

اما متوجه شد که جعبه خالیست. دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبیه کرد . اما کودک درحالیکه گریه میکرد به پدرش گفت : من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ریخته بودم و تو آنها را ندیدی.

مرد دوباره شرمنده شد و میگویند تاپایان عمر جعبه را به همراه داشت و هر وقت آنرا باز میکرد به طرز معجزه آسایی آرامش پیدا میکرد.


در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...