شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207535


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
یادآوری

 

 

ان وعد الله حق

 

 


یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
حرف مردم ، زنبور و ابراهیم خلیل الله !

زنبور عسلی در اطراف آتش بر افروخته نمرودیان پرواز می کرد. حضرت ابراهیم از او پرسید: زنبور، در اطراف آتش چه می کنی؟ آیا نمی ترسی که سوخته شوی؟

زنبور گفت: یا ابراهیم آمده ام تا آتش را خاموش کنم!

ابراهیم (با خنده) گفت: تو مگر نمی فهمی آب دهان کوچک تو هیچ تاثیری بر این آتش ندارد؟

زنبور گفت: چرا می خندی یا ابراهیم؟ من به خاموش شدن یا نشدن آتش نمی اندیشم، بلکه به این می اندیشم که اگر روزی از من بپرسند آن هنگام که ابراهیم در آتش بود تو چه می کردی؟ بتوانم بگویم من نیز در کار خاموش کردن آتش بودم.

 


یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
هدیه روز پدر

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد دید دختر سه ساله اش گران ترین کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زینت یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد بسیار عصبانی شد و دختر کوچکش را تنبیه کرد.

دختر هم با گریه به بستر رفت و خوابید . روز بعد وقتی که مرد از خواب بلند شد دید که دخترش بالای سرش نشسته ومیخواهد این جعبه را به او هدیه بدهد. و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست و دخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است. با شرمندگی دختر کوچکش را بوسید و جعبه را از او گرفت و باز کرد.

اما متوجه شد که جعبه خالیست. دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبیه کرد . اما کودک درحالیکه گریه میکرد به پدرش گفت : من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ریخته بودم و تو آنها را ندیدی.

مرد دوباره شرمنده شد و میگویند تاپایان عمر جعبه را به همراه داشت و هر وقت آنرا باز میکرد به طرز معجزه آسایی آرامش پیدا میکرد.


سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387
یکی از همین پنجره ها ...
 لای این پنجره‌ها
یک روز، من... یک من، یک روز،
... شب.
بعد غروب، بعد همه‌ی تشویش‌های احمقانه‌ام،
بعد بخشش، بعد همه‌ی مردم مردم‌نمای شهر،
بدون تو، شب، پشت پنجره...
باد می‌آید.
من، یادم هست که همیشه از پشت همین پنجره‌ها
بود
که
یک‌بار خندیدم.
بعد غروب، بعد همه‌ی ترانه‌های زمستانی مه‌گرفته،
بعد صدای گاز زده شدن پنجره با موج؛ از موج؛ تا موج...
حتی
از پشت یکی از همین پنجره ها بود که یک‌بار
باران آمد.
خوانده بودم که شب‌هایی که من خواب‌های رکیک می‌بینم،
پنجره
ترک بر می‌دارد.
خواب من هیچ‌وقت اما،
هیچ چیز جز توبه‌های روزانه‌ام نداشت.
و خدایی که پشت پنجره‌ی همه‌ی خواب‌های من،
لب‌خند زده است.

پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387
واقعیت کدومه ؟!

 

کور باشم بهتر از آن است که ببینم و حرفی نزنم.


در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...