شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 201130


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 20 تیر ماه سال 1386
فقط تو ... !

الله لایحرمنی منک و لالیلة ابعدها عنک
خدا مرا از تو محروم و شبی از تو دور نکند


و لالیلة ابعدها عنک .. و لالیلة ابعدها عنک
و شبی مرا از تو دور نکند

و انا ویاک و انا شایفک هنا بعینی
و من با تو هستم اینجا دارم تو را با چشمم می ببینم


بعیش احلام بلاش منها تصحینی
خوابم مبادا از خواب بیدارم نکنی

الله لایحرمنی منک و لالیلة ابعدها عنک
خدا مرا از تو محروم و شبی از تو دور نکند


و لالیلة ابعدها عنک .. و لالیلة ابعدها عنک
و شبی مرا از تو دور نکند

ضحکة .. ضحکة من شفایفک
خنده .. خنده لبانت


لیّه بتهون جراحی علیّه
برایم زخم هایم را بی ارزش می کند


یا حبیبی یا کل مالیّه انا روحی لیک
عزیزم ای تمام داراییم من جانم برای توست


یللی فی عیونک حنان الدنیا
ای که در چشمانت محبت عالم است


و الدنیا معاک حاجة تانیة
و دنیا با تو چیز دیگری است


و امانة ماتبعد ثانیة مانا روحی فیک

و خواهش می کنم لحظه ای دور نشو جانم با توست

و انا ویاک و انا شایفک هنا بعینی
و من با تو هستم اینجا دارم تو را با چشمم می بینم


بعیش احلام بلاش منها تصحینی
خوابم مبادا از خواب بیدارم کنی

انت .. الفرحة اللی یاما نادیتها
تو .. آرزوی شادی هستی که بسیار صدایش زدم


و الجنة اللی انا اتمنیتها
و بهشتی که من آرزویش را داشتم


من اول لقانا لاقیتها یاحبیبی فیک
در دیدار اولمان در تو یافتم عزیزم 


یللی من الدنیا بحالها و اخدنی
ای که مرا از مادیات دنیا رهاندی


اوعدنی حبیبی اوعدنی
به من قول بده عزیزم


و لالیلة تفارق حضنی ده .. انا روحی فیک
که شبی آغوشم را ترک نکنی .. من جانم با توست


دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386
خودشناسی !
 
الهی!
در شگفتم از آنکه کوه را می شکافد
 تا به معدن جواهر دست یابد
 و خویش را نمی کاود تا به مخزن حقایق برسد.
 
از استاد حسن زاده آملی

پنجشنبه 14 تیر ماه سال 1386
به هر زبانی نام تو باد ...

 


من سعی می کنم ننویسم ولی شما . . . وادار می کنیدم از این حس رها شوم اصلا شما برای چه اصرار می کنید؟ میلم کشیده از همه دنیا جدا شوم ! هی گیر می دهید که از غصه ها نگو مجبور می شوم غزلی بی صدا شوم با شعر هایتان ، گفتی برای آنکه بدانم چه می کشی باید به چشم های خودم مبتلا شوم ! ! دستم که می رود به قلم ضعف می کنم ! بگذار آن گریخته در انزوا شوم لطفا کمی دروغ بگو ، مثل چشم من ! نگذار مثل حس شما بی ریا شوم ! من سعی می کنم ننویسم ولی شما . . . هی سعی می کنید که مثل شما شوم من گفته بوده ام به من اصلا امید نیست این هم سند که با همه بی ادعا شوم !
شناسنامه کامل من...