شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 201153


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1386
برایش دعا کنید ...

 

قلْ لی ما أفعَلُ یا حبیبی

 أمْشی .. أمْ أبقى .. أم ماذا؟

 یا حبیبی إشْرَحْ لی دربی

مِنْ أینَ سأمشی وإلى أینْ

یا حبیبی خُذ منی عیْـناً

واترُکْ لی إحدى العَیْـنَیْـنْ

کیفَ سأمشی الدّرْبَ وحیداً ؟

کیفَ سأمْضی عنکَ بعیداً ؟

لم أذهَبْ عنکَ ولنْ أذهَبْ

مِثْـلَ المَجْـنونِ أعودُ إلیکْ

 

ترجمه:

به من بگو چه کنم ای محبوب من

بروم یا بمانم ... چه کنم ...

ای عشق من راهم را به من نشان بده

از  کدامین مسیر بروم به کجا

ای عشق من چشمهایم را از من بگیر

و یکی از چشمها را به من  بازگردان

چگونه بدون تو این مسیر را بپیمایم ؟

و چگونه میتوانم از تو دور باشم؟

از پیش تو نمیروم و نخواهم رفت

و مانند دیوانگان به سوی تو باز خواهم گشت...

 

بیاندیش که اندیشه کتابی است سفید

 

 

برایش دعا کنید ، اون که گناهی نداره ...

 


چهارشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1386
نازنینم ، همسرم

 

ای همه تو ؛

سر و تن و جانم ، همه ی احساسم فدای تو

عشقم تو ، ایمانم تو

این دلم مالامال ، مال تو !

 


پنجشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1386
دلتنگ وعده دیدار
   
آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد . . .

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز . . .

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد . . .

و به لبخند تو از خویش رها می گردد . . .

و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد

همسرم ، نازنینم ، آرزوی دست بوسیت را دارم . نه کم که بیش ...

 
   

چهارشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1386
جات خیلی خالیه همسرم...

من لبریز از عشق
سر و جان در ره تو میبازم
آَری ای دل به تو دل میبازم
باز امشب
به شوق دیدنت
تا سحر
چشم به میعاد فلق میبازم

 


میدونم نباید اینجوری حرف بزنم دیگه
ولی دلم خیلی برا دستات تنگ شده !

 


من سعی می کنم ننویسم ولی شما . . . وادار می کنیدم از این حس رها شوم اصلا شما برای چه اصرار می کنید؟ میلم کشیده از همه دنیا جدا شوم ! هی گیر می دهید که از غصه ها نگو مجبور می شوم غزلی بی صدا شوم با شعر هایتان ، گفتی برای آنکه بدانم چه می کشی باید به چشم های خودم مبتلا شوم ! ! دستم که می رود به قلم ضعف می کنم ! بگذار آن گریخته در انزوا شوم لطفا کمی دروغ بگو ، مثل چشم من ! نگذار مثل حس شما بی ریا شوم ! من سعی می کنم ننویسم ولی شما . . . هی سعی می کنید که مثل شما شوم من گفته بوده ام به من اصلا امید نیست این هم سند که با همه بی ادعا شوم !
شناسنامه کامل من...