شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207474


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385
باهار...!

بازگشته‌ام. با تبریک بهار سبز و بوی شکوفه‌های صورتی سیب برای شما و کتابی سرخ و موهایی سفیدتر از دیروز و همیشه. که بگذارم و بروم. که باز هم در صبحگاهی نارنجی بروم و بزنم به چاک جاده‌های خاکستری که هیچ وقت تمامی ندارند و از شیشه‌ی دودی ماشین‌ها، خط‌های شیری ممتد بر آسفالت سربی را تا طلوع ماه نقره‌ای بشمارم که ببینم این نقطه‌ی سیاه سرگردان بر صفحه‌ی خاکیِ این سیاره‌ی آبی غریب، کی و کجا به ته این خط خواهد رسید...

بهار دلتان مبارک

 


در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...