شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 201125


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 4 تیر ماه سال 1385
یادداشت عجیب !

دیروز روز عجیبی بود .بیشتر از همیشه دلتنگ تو بودم.می خواستم باهات تماس بگیرم

بدجوری نگرانت بودم.ولی خوب میدونستم که احتیاجی نداری به تماس من .یه جوریم

غرورم نمی ذاشت.خوب منم به یه هم صحبت نیاز دارم ولی می دونم تو برام وقتی نداری
.

دلم به طرز عجیبی گرفته بود.فکر اینکه نکنه ناراحت باشی داشت دیوونم می کرد.هیچ

راهی نداشتم  .دیروقت بود .نمی تونستم تو رختخواب باشم.پاشدم تاقدم بزنم.اما این افکار

رهام نمی کرد. اذان صبح رو دادند. دو رکعت التماس.

وای به حال من. دل تنها.

تو اونجا تنها

من اینجا

تنها


من سعی می کنم ننویسم ولی شما . . . وادار می کنیدم از این حس رها شوم اصلا شما برای چه اصرار می کنید؟ میلم کشیده از همه دنیا جدا شوم ! هی گیر می دهید که از غصه ها نگو مجبور می شوم غزلی بی صدا شوم با شعر هایتان ، گفتی برای آنکه بدانم چه می کشی باید به چشم های خودم مبتلا شوم ! ! دستم که می رود به قلم ضعف می کنم ! بگذار آن گریخته در انزوا شوم لطفا کمی دروغ بگو ، مثل چشم من ! نگذار مثل حس شما بی ریا شوم ! من سعی می کنم ننویسم ولی شما . . . هی سعی می کنید که مثل شما شوم من گفته بوده ام به من اصلا امید نیست این هم سند که با همه بی ادعا شوم !
شناسنامه کامل من...