شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207393


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1385
فقط همین !

دیشب تو را در خواب دیدم..  دست در دست هم دادیم.. و با یکدیگر به اوج آسمان رفتیم..  و تو بزرگترین ستاره راچیدی.. و روی موهایم گذاشتی..  ستاره ها به ما چشمک می زدند...  و ابرها لبخند...  و تو برایم آواز می خواندی...  و در سیاهی شب چشمانت را دیدم....  که از شادی برق می زد..  آن شب....  تو با نگاه مهربانت...  مرا به زندگی امیدوار کردی.... و مرا به دنیای آرزوهایم بردی؛ تمام آرزوهایم را دیدم..  چه آنها که دست یافتنی بودند ..  و چه آنها که دست نیافتنی بودند... با لبخند به من گفتی:" به تمام آرزوهایت خواهی رسید" فقط باید بخواهی...  با تعجب نگاهت کردم و گفتم: ..  ولی....    این بار دستانت را روی شانه هایم گذاشتی و گفتی: ...  به حرفم اطمینان کن؛ فقط همین!.


در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...