شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207319


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 10 فروردین ماه سال 1385
اگر... اگر...

اگر در یک روز تابستان از پیشم بروی
بهتر است خورشید را هم با خود ببری
همراه با تمام پرندگانی که آنروز ها،
-که عشقمان جوان بود
و دلهایمان پر نشاط-

در آسمان تابستان پرواز میکردند
...
آن زمان که روزها تازه بود و
شبها دراز
...
همه اینها را بهتر است با خود ببری
...
اگر از پیشم بروی
...
اما اگر بمانی
برایت روزی خواهم ساخت
که هرگز نبوده و نخواهد بود
با هم آواز خواهیم خواند
با درختان سخن خواهیم گفت
و باد را به عبادت خواهیم نشست
...
اما اگر بروی،
چاره ای نیست...می پذیرم
اما برایم آنقدر از عشق باقی بگذار
که در دستانم جای بگیرد
اگر تو بروی...اگر تو بروی
...
اگر تو بروی ـ که می دانم باید بروی ـ
دیگر هیچ چیز در دنیا
که بتوانم به ان اعتماد کنم،
برایم باقی نخواهد ماند...
جز اتاقی خالی...فضایی پر از خلا
ـ بسان نگاه پوچی که در رخساره ات می بینم ـ
می توانم بگویم:
اگر تو بروی،من تا سلام دوباره مان،
آهسته آهسته خواهم مرد...
اگر تو بروی...اگر بروی...

اما اگر بمانی،
برایت شبی خواهم ساخت که هرگز نبوده و نخواهد بود...
بر لبخندت سفر خواهم کرد و بر احساست سوار خواهم شد
با چشمانت که این همه دوستشان دارم،سخن خواهم گفت...

اما اگر بروی،دیگر نخواهم گریست...
زیرا که دیگر درود از کلمه بدرود جدا شده است..
اگر تو بروی...اگر تو بروی..اگر تو بروی...

در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...