شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 201156


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 فروردین ماه سال 1385
بهونه
 

هیچ وقت نگفتم می ترسم دنیا به پایان برسه و تو هنوز حس منو ندونی

 

هیچ وقت نگفتم می ترسم یادت بره دلت برام تنگ بشه

 

نکنه فراموش کنی یه نفرهر روز و هر لحظه به یادته

 

نکنه به دلت بگی بی من سر کنه که من نمیتونم بی تو بمونم

 

بهونه عجیب و سرکش و مغرورم

 

من هیچی نمیگم اما میخوام تو بدونی ....


جمعه 25 فروردین ماه سال 1385
از کجا ... ؟

 از کجا آغاز شده ام که اینچنین ثانیه هایم در

 حجم خاکستری آخرین نگاه تو

 حبس شده اند.

 

    من از تو شب

    شب از تو روز می شود

                         ...

            به حرمت غیبت تو

            خاطره سوز می شود


دوشنبه 21 فروردین ماه سال 1385
تقصیر خودم بود.

تقصیر خودم بود.

از اول هم تقصیر خودم بود که در همان دیدار اول چشم‌هایم را به او تعارف کردم.

او هم با کمال میل تعارفم را پذیرفت.

تعارفی که به خیلی‌ها کرده‌ بودم و اصلا این تعارف تکیه‌کلام من بود.

از همان روز دیگر هیچ چیز را درست نمی‌بینم.

بگذارید راستش را بگویم دیگر اصلا نمی‌بینم...


پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1385
طوریم نیست،خرد و خمیرم،فقط همین....کم مانده بی تو بمیرم،فقط همین
 

چراغی روشن

وخاموشی خاک

در شهر بی‌نام و نشان

ناگهانِ هراس و تردید

در توضیح صبح فردا

برگی لرزان

و فراموشی آب

در شبِ بی‌خبری

اعتمادی مردد

گاهِ بی‌گاهِ ناخودآگاه

و توصیفِ صفاتِ موصوف

همه در ترددی مردود

تشکیکِ شکی مشکوک

شکاکیتِ یقین

ناآگاهی خودآگاهِ حیات

در بیانی نابیانگر

تشویشی مشوش

برای توجیهِ امروز

 

پنجشنبه 10 فروردین ماه سال 1385
اگر... اگر...

اگر در یک روز تابستان از پیشم بروی
بهتر است خورشید را هم با خود ببری
همراه با تمام پرندگانی که آنروز ها،
-که عشقمان جوان بود
و دلهایمان پر نشاط-

در آسمان تابستان پرواز میکردند
...
آن زمان که روزها تازه بود و
شبها دراز
...
همه اینها را بهتر است با خود ببری
...
اگر از پیشم بروی
...
اما اگر بمانی
برایت روزی خواهم ساخت
که هرگز نبوده و نخواهد بود
با هم آواز خواهیم خواند
با درختان سخن خواهیم گفت
و باد را به عبادت خواهیم نشست
...
اما اگر بروی،
چاره ای نیست...می پذیرم
اما برایم آنقدر از عشق باقی بگذار
که در دستانم جای بگیرد
اگر تو بروی...اگر تو بروی
...
اگر تو بروی ـ که می دانم باید بروی ـ
دیگر هیچ چیز در دنیا
که بتوانم به ان اعتماد کنم،
برایم باقی نخواهد ماند...
جز اتاقی خالی...فضایی پر از خلا
ـ بسان نگاه پوچی که در رخساره ات می بینم ـ
می توانم بگویم:
اگر تو بروی،من تا سلام دوباره مان،
آهسته آهسته خواهم مرد...
اگر تو بروی...اگر بروی...

اما اگر بمانی،
برایت شبی خواهم ساخت که هرگز نبوده و نخواهد بود...
بر لبخندت سفر خواهم کرد و بر احساست سوار خواهم شد
با چشمانت که این همه دوستشان دارم،سخن خواهم گفت...

اما اگر بروی،دیگر نخواهم گریست...
زیرا که دیگر درود از کلمه بدرود جدا شده است..
اگر تو بروی...اگر تو بروی..اگر تو بروی...

   1      2    >>
من سعی می کنم ننویسم ولی شما . . . وادار می کنیدم از این حس رها شوم اصلا شما برای چه اصرار می کنید؟ میلم کشیده از همه دنیا جدا شوم ! هی گیر می دهید که از غصه ها نگو مجبور می شوم غزلی بی صدا شوم با شعر هایتان ، گفتی برای آنکه بدانم چه می کشی باید به چشم های خودم مبتلا شوم ! ! دستم که می رود به قلم ضعف می کنم ! بگذار آن گریخته در انزوا شوم لطفا کمی دروغ بگو ، مثل چشم من ! نگذار مثل حس شما بی ریا شوم ! من سعی می کنم ننویسم ولی شما . . . هی سعی می کنید که مثل شما شوم من گفته بوده ام به من اصلا امید نیست این هم سند که با همه بی ادعا شوم !
شناسنامه کامل من...