شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207392


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 6 اسفند ماه سال 1384
روزمرگی...

طلوع خورشید . روزی دیگر آغاز

 

ادامۀ سرنوشت...

بی هدف ، بی امید ، پوچی در بالای سرم

کثیف مثل لجن

رها مثل یک پرنده

دقایق می گذرند. تغییری نمی بینم

ادامۀ سرنوشت...

زندگی راهی سخت

زندگی کسل کننده

زندگی قوانین کثیف

زندگی دروغگـــــــو

با همۀ اینها

ادامۀ سرنوشت...

غوطه ورم در گناه و هوس

غلطت می خورم در سیاهی

غرق در دنیایی تاریک

گناهان...مرا می پوشانند

چرانوری نیست ؟

ادامۀ سرنوشت...

حسی تازه . تغییری همیشگی

عزراییل در نزدیکیست

مرا در بر بگیــــــــــر

صورت خندان مرگ

ادامۀ سرنوشت...

بادهای تغییر ، افکار پست ،

پلیدی ، گناه ،

 درد ، درهم شکستن ،

 رنج ، نفرت ،

 خون ، مــرگ ....

 

غروب خورشید . روزی دیگر پایان

.

.

.

.

 


پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1384
تسلیت
    بار دیگر وحشیانه حریم حرممان لگدمال شد زیر پای کفر ...

    وای مـن ...

    وای بر تو ...

    بار دیگر پاره پاره های حرمتمان دست به دست ...

    تسلیت بر من ...

    تسلیت بر تـو  ...

    حرم عشقمان در زیر تلی از خاک ...

    اشک بر من ...

    اشک بر تـو  ...

  

    آقـایم ... تسلیت ...


دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1384
حکایت من ... حکایت تو...

حکایت من ، حکایت شکستن و ریشه در خاکِ بی حاصل ِ فرداها کردن است. قصهء  من از دیروز تا دیروز است. و دیگر امروز را در دفتر ِ خالی از بیتهای ِ زندگی ، نمی بینم.
تو آمدی و بهار را در نگاه ِ خستهء من به تصویر کشیدی وگذشتی .و امروز در پاییز ِ دلگرفته و غمزده ام ، به دنبال بهار تو هستم. و می دانم با همین رویای فریبنده روزها را به انتها خواهم برد.

و تو را از فاصله ای دور نیایش می کنم و در شعرهای  مانده در خاکستر ِ آتش ِ عشقی ، باز زمزمه ات خواهم کرد. تو را که با ترانهء به تو اندیشیدن ، گرمای دقایق سرد و بی روح من خواهی بود. ...  تو که دستهایت را پناه ِ خویش می دانستم و شانه هایت را امن برای لحظه ای خوابِ  کودکانه ...

حکایت من ، حکایت سوختن بال پروانه ایست که از گرمای شمع جان می گرفت. و اِی کاش هنوز پروانه ام را در دل ِ آتش خود  می پروراندی !. تو هنوز پرواز پروانه را باور نداری که به چه شوقی به سوی تو پرواز می کرد. کاش تو هم پرواز می کردی و سر از پیلهء تردید بیرون می آوردی و با پرواز ، آرامش را به جان طبیعت هدیه می دادی و زیبایی را نثار ِ آسمان ِ خالی از پرواز ِ پروانه ها ...

حکایت من ، حکایت باران است که پیوسته می بارد و می شوید. باران ِ اشک من چشمهایم را برای دیدار دوبارهء نازنین ِ تو می شوید تا تو را آنگونه که می خواهم زیارت کنم و غبار ِ فراموشی تو را از اندیشه ام لحظه به لحظه پاک کند. و قداست باران را در دل ِ پاییزی ِ من چه کسی بهتر از آسمان پاییزی می داند ؟

حکایت من ، حکایت از تو گفتنها بود و هست. حکایت من ریخته در دامان ِ لحظه های بی تو بودن است. حکایت من را هر سحر صبای مهربان می خواند و تکرار می کند. و نمی دانم این حکایت تا کجا خوانده خواهد شد ؟ و تو در کجای  قصه ام حکایتی تازه در کتاب ِ زندگی خواهی نوشت !

حکایت من ، حکایتی پاییزیست که تا بهار ، راه صد سالهء غم را به جان بی رمق خویش خریده است . و می رود ... و می بارد ... و می خواند !


<<    1      2   
در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...