شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207336


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1384
درون سینه خدا بیایید

 

صدای خش خش گلویم برگهای پاییزی روحم را می لرزاند ...... خود را به هر مشقتی که هست به پشت بام می رسانم تمام استخوان های تنم می سوزد . انگشتم را دراز می کنم و به آن سیاهی تو خالی دست می زنم ........  حالا می فهمم منظور از سینه خدا که کتاب مقدس می گفت : چیست ؟!

 می اندیشم چگونه می شود به سینه خدا راه یافت . با این نفس هایی که به هر زحمتی که شده خود را بالا می کشند. سرفه ای دیگر و چشمانم را می بندم و از ته دل سوزشی عجیب حس می کنم . گرهی در گلویم بسته شده که بعد از گریه های طولانی با هیچ بغضی باز نمی شود . نگفته بودی زندگی شوخی بردار نیست .  و نمی شود به کسی که تمام زندگی اش هستی بگویی من زندگی را زیر قیمت پس می دهم ......... نگفتی تو چگونه توانستی ؟

به سکوت گوش می دهم ، سکوت همیشه صدای تو بود.

 باد مثل دست مردی که هرگز به موهایم نرسید از لابلای موهایم می گذرد بی آنکه حس کند بوی نذرهای قبول نشده من را به خود گرفته .

پایین را نگاه می کنم در این همه ارتفاع چه می کنم؟ می توانم دستم را رها کنم و بعد از پروازی کوتاه سقوط کنم و بعد حتماً جزیی از آن سیاهی بی انتها می شوم که همه آبی می بینندش . افکارم را جمع می کنم و به چشمان تو می نگرم به آن سیاهی عمیق که همیشه وقتی عکس ام آنجا می افتاد خیس می شد، و ترجیح می دهم برگردم !

 

 


در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...