یکی بود ، یکی نبود. 
یه دختر کوچولو بود که بهش می گفتن:
ته تغاری ! چون آخرین بچه بود .
از اون بچه هایی که همیشه همه
چیز در اختیارش میذاشتن .
دور و برش پر بود از
اسباب بازی ها و عروسکای جور واجور.
همیشه هم مشتش پر از شکلات بود.
بهترین شکلات های خارجی با اسانسهای متنوع .
با زبون بچه گانه اش از باباش شکلات می خواست می گفت : بابا ! بابا ! چوچولات !
و باباش با نهایت لطف و محبت می گفت : می خرم برات ! و می خرید ....
کاش باباش بود و میدید که
شیرین ترین خاطره ی زندگی دخترکش
به اشکهای شبانه روزی اون منجرشده !
کاش باباش بود و می دید
رویای کودکی دخترش
به چه کابوسی بدل شده !
.............
.....................
دختر کوچولو همیشه بهترین چیزا رو می خواست ،از هر چیزی بهترینش رو.
اون فقط یاد گرفته بود
که بخواد
و اگه بهش ندادن
با جار و جنجال اونو به دست بیاره .
اون می دونست بالاخره همه رو مجاب می کنه ،
می دونست هیچکس طاقت دیدن گریه هاشو نداره.

وقتی قرار بود واکسن بزنه
تا یک عروسک خوشگل
براش نمی خریدن
حاضر نمی شد باهاشون بره .
همه ی زندگیش بازی بود
وبازی .
گاهی وقتا هم می رفت تو عالم خیال و رویا.
زیر درخت گلابی می نشست و با خودش فکر می کرد .
فکر می کرد زیر ریشه های درخت گلابی خونه ی آدم کوچولوهاست ،
آرزوداشت یه روز اونا رو ببینه . اما .... هیچ وقت ندید.
دختر کوچولو تو دنیای قشنگش غرق بود.
هیچ دغدغه ای نداشت.هر وقت احساس تنهایی می کرد ،
می فرستادن دنبال دختر همسایه که بیاد باهاش بازی کنه .
به همه می گفتن این ندیمه ی دخترمونه !
و دختر کوچولو که دیگه داشت کم کم بزرگ می شد، احساس غرور می کرد.
خلاصه هیچی از سختی های زندگی نمی فهمید ،
یعنی نذاشتن که بفهمه . نذاشتن آب تو دلش تکون بخوره .
بزرگتر که شد و حق انتخاب پیدا کرد.
دیگه حاضر نبود هر لباسی رو بپوشه
و هر کفشی رو پاش کنه . خیلی وسواسی شده بود.
شده بود یه دختر منظم ، دقیق و با سلیقه .
هر کی می خواست خرید کنه نظر اونو سوال می کرد.
دنیایی داشت برای خودش ، تو رویاهاش چرخ می زد
و با رویاهاش زندگی می کرد .
گاهی هم زندگی روی بدش رو نشون می داد ،
اما اون به رویاهاش پناه می برد و زود فراموش می کرد.
همه ی بدی ها ، کینه ها و دشمنی ها رو زود فراموش می کرد .
....................
.........................
هنوزم وقتی زندگی روی بدش رو نشون میده
به رویاهاش پناه می بره و زود فراموش می کنه .
هنوزم همه ی بدی ها ،
کینه ها ،
و
دشمنی ها رو زود فراموش می کنه .
شاید هم به این دلیل که از دعوا می ترسه.
نمی خواد آرامش خونه به هم بخوره
و .....
......................
............................
دختز لوس مامان!
دختر لوس بابا !
دختر لوس خونه !
....................
.......................
کاش باباش بود و میدید که
شیرین ترین خاطره ی زندگی دخترکش به اشکهای شبانه روزی اون منجرشده !
کاش باباش بود و می دید
رویای کودکی دخترش به چه کابوسی بدل شده !

نتیجه ی اخلاقی :
تو رو خدا بچه هاتونو لوس نکنین !
|