| |
| پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384 |
| یادمان نرود زندگی کنیم |
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.دادزد و بد وبیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد،جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت: عزیزم بدان که یک رزو دیگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بد و بیره و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق وهقش گفت: اما با یک روز..... با یک روز چه کاری می توان کرد.....؟ خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد..... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاهداشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند بال بزند، می تواند، پا روی خورشید بگذارد و می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما..... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمنها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود. |
|
| |
| پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384 |
| هر زنی زیباست |
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند ، به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست
|
|
| |
| پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384 |
| گنج قارون |
|
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است به یاد لعل تو و چشم مست میگونت ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو حکایت لب شیرین کلام فرهاد است دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز چگونه شاد شود اندرون غمگینم ز بیخودی طلب یار میکند حافظ |
ببین که در طلبت حال مردمان چون است ز جام غم می لعلی که میخورم خون است اگر طلوع کند طالعم همایون است شکنج طره لیلی مقام مجنون است سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است که رنج خاطرم از جور دور گردون است کنار دامن من همچو رود جیحون است به اختیار که از اختیار بیرون است چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است | |
|
| |
| پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384 |
| خودکشی ممنوع |
خودکشی ممنوع (محسن چاوشی)

|
|
| |
| پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384 |
| Forcery |
Forcery By: Kwerky Productions

راهنمای دانلود:
روی اینجا کلیک سمت راست نموده و Save Target را بزنید. (حجم فایل 350 مگابایت)
|
|