شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207301


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 6 دی ماه سال 1384
تو... غرور من

با تو روزها

یک خط آبی کوتاه

بی تو شبها

یک خط بلند سیاه

من تنها

تو نه !

من غمگین

تو دریا...

 

چه خوش زیبا نشستی... بی من ...تو ..شکوهمند

ای همه غرور من


دوشنبه 5 دی ماه سال 1384
قحطی روشنایی

بار الها ! شاهدم باش ... ضامنم باش ... خداوندا ! پناهی ندارم جز تو ... تو تنها پناهم باش ... مهربانا ! نگذار حس کنم گزند همه چیز مال من بوده و هست ... پروردگارا ! پروردگارم ! کاش همه چیز گفتنی بود ... کاش همه چیز دیدنی بود ... خداوندگارا ! شاهد باش ... ناظر باش ... بگذار فراموش کنم حرفای کسی که اینچنین آزردم ... خدایا ! مگر نخواندی صبور باش ؟!

* باید همه چیز رو هضم کنم ... باید فراموش کنم نیشخندها رو ، ‌زهر خندها رو ... خدایا کمکم کن قوی باشم ... خدای من ! بابا چطوری تحمل می کنه ؟! به منم از اون قدرتا بده ... من قدرت می خوام تا بتونم همه چیزو تحمل کنم ... خدایا ! نمی دونم به جزای کدوم گناه نکرده باید اینقدر عذاب بکشم ... الله علیمٌ بذات الصدور ... الا بذکر الله تطمئن القلوب ... 
 
وقتی رفت حاشیه درختامون طلایی بود 
ماه توی آسمون بود و قحطی روشنایی بود


یکشنبه 4 دی ماه سال 1384
تم تنهایی

اگه همیشه و برای همه اینطوری نیست...

اما

برای من که شد... !

ندیدنت دلیل بر نبودنت بود...

ای حجم بر فراموشی رفته !


پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384
من زنده هستم

من روی لب هایم یک تابلوی لبخند آویزان کرده ام

تا لب هایم مجبور به تظاهر مدام نباشند ...

حالا تابلو تظاهر می کند نه لب ها .

این طور هم من راضی ترم ... هم لب ها !

-------------------------------

 تو هم رفتی ؟!؟

از آن بالا نگاهی به این پایین بینداز

که دست تکان می دهم ...

هنوز هم باور نکرده ام ... باور من چه فایده ؟!؟

-------------------------------

روی دیوار ها رنگ می پاشم ... نارنجی و زرد ...

من زنده هستم !!!

----------------

حالا دیگر ... برای خودم ... !


پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384
مرا ... گاهی...

دیگر صدا نمی آید. میدانم . میدانم. میدانم. این انزوای باران است. یک انجماد سرد. و من به چشمانی می اندیشم که معصومانه به من نگاه می کردند و هر لحظه، هر نگاه، آواری بود بر شرمگین ِ چشمانم. آری... " نجات دهنده در گور خفته بود " . من نیز بر صلیب تقدیر آویخته بودم.

------------------------------

هیچ یک سخن نگفتند ... نه میزبان و نه میهمان و

نه گل های داوودی .

 


<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...