شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 201112


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 دی ماه سال 1384
منو ببحش

اگه دلم خیلی تنگ میشه برات منو ببخش

اگه نگام گم میشه تو شهر چشمات منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمرم

اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

منو ببخش اگه تو رو می سپرمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به تو میگم شما

منو ببخش اگه پیش چشمای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

منو ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم


چهارشنبه 28 دی ماه سال 1384
جور دیگر دیدن


سه شنبه 27 دی ماه سال 1384
به یاد پدر شیمیایی ...

اتل متل راحله/ اخموی بی حوصله / مامان چرا گفت بگیر / از پدرت فاصله / دلش هزار تا راه رفت بابا خسته کاره ؟ مامان چرا اینو گفت ؟ / بابا دوستش نداره ؟ / باید اینو بپرسه / اگه خسته کاره / پس چرا بعضی وقتا / تا نیمه شب بیداره ؟/ نشونه ی بیداریش / سرفه های بلنده / شش ماه پیش تا حالا / بغض می کنه ، می خنده/ شاید اونو نمی خواد/ اگه دوستش نداره/ پس چرا روی تختش / عکس اونو میذاره ؟ / با چشمای مریضش عکس و نگاه میکنه/ قربون قدش میره بابا ، بابا می کنه/ با دست پر تاولش / با دیدن اون عکسا / زنده می شه،میمیره / با یاد اون قدیما

 بابا زبون میگیره / قربون اون موقعا / قربون اون صفاتون / دست منم بگیرین / دلم تنگه براتون / از اون وقتی که بابا / دچار این مرض شد / مامان چقدر پیر شده / بابا چقدر عوض شد / مامان گفته تو نماز / برا بابات دعا کن / دستا تو بالا ببر / تقاضای شفا کن

دیشب توی نمازش / واسه باباش دعا کرد / دستاشو بالا برد و / تقاضای شفا کرد / نماز چون تموم شد / دعا به آخر رسید / صدای گریه های / مامان تو خونه پیچید / دخترکم کجایی؟ / عمر بابا سر اومد /

 دخترکم کجایی؟ / بابات شفا گرفته / رفیقاشو دیده و / ما رو گذاشته رفته / آی قصه قصه قصه / یه دستمال نشسته / خون سرفه بابا / رو این پارچه نشسته / بعد شهادت او / پارچه مال راحله است / دختری که در پی / شکستن فاصله است / کنار اسم بابا / زائرکربلایی / یه چیز دیگه نوشتن / شهید شیمیایی

 


دوشنبه 26 دی ماه سال 1384
سکوت

مرداب به جایی نمی رود

و دریا در خودش غرق نمیشود اما

سکوت تنها دریایست که میتوان در آن غرق شد.

 

بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن.

بر آسمان بپاش شراب نگاه

بگذار از دریچه چشم تو بنگرم

لبخند زیبای ماه را..!
 

دوشنبه 26 دی ماه سال 1384
دو کلمه حرف حساب

امروز هم احساس تنهایی میکنم . تنهای تنها در سرزمین نا آشنا میان حقایقی که از آن گریزانم . در این هنگام به دنبال کسی می گردم تا حرف دلم را گوش کند اما وقتی که از همه کس و همه چیز نا امید می شوم به خلوت ترین مکان پناه می برم و به دور از چشم دیگران اشک میریزم اشک هایی که بیان کننده دردهای درونی ام هستند سپس از خداوند طلب مساعدت میکنم . خداوندی که همه جا حضور دارد و ما او را نمی بینیم به این ترتیب با یاد او دلم آرام میگیرد و تنها یاد توست که از خاطراتم توری لطیف، نرم و محکم می بافم و در دریای زندگی به صید ارزوهای از دست رفته ام می پردازم تا ببینم عقاب کوهستان به دام می افتد یا نه؟


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
من سعی می کنم ننویسم ولی شما . . . وادار می کنیدم از این حس رها شوم اصلا شما برای چه اصرار می کنید؟ میلم کشیده از همه دنیا جدا شوم ! هی گیر می دهید که از غصه ها نگو مجبور می شوم غزلی بی صدا شوم با شعر هایتان ، گفتی برای آنکه بدانم چه می کشی باید به چشم های خودم مبتلا شوم ! ! دستم که می رود به قلم ضعف می کنم ! بگذار آن گریخته در انزوا شوم لطفا کمی دروغ بگو ، مثل چشم من ! نگذار مثل حس شما بی ریا شوم ! من سعی می کنم ننویسم ولی شما . . . هی سعی می کنید که مثل شما شوم من گفته بوده ام به من اصلا امید نیست این هم سند که با همه بی ادعا شوم !
شناسنامه کامل من...