شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207406


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 آذر ماه سال 1384
غم نان اگر بگذارد ...
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود....
 
کاش منی نبود ؛
تویی نبود ؛
عشقی نبود ؛
سینه و سوز و گدازی نبود ؛
کاش مریم دختر همسایه نبود ؛
کاشکی امیری هم توی اوون کوچه نبود ؛
کاش...
 
کاش خونشون روبروی خونه ما نبود...
کاشکی مادرش خاله ام نبود...
کاش پدر پولدارش عمویم نبود...
ای کاش...
 
چی می شد اگه مریم خواهرم بود ؛ اونوقت پدرش میشد پدر من !
من هم می شدم یه بچه پولدار !!!
غم نان اگر بگذارد ...

سه شنبه 29 آذر ماه سال 1384
ای کاش...

کاش هفته ؛ چهارشنبه و جمعه نداشت... !!!


سه شنبه 29 آذر ماه سال 1384
دریای شورانگیز چشمانت!



دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
.....
(مرحوم حسین منزوی)

 ----------------------------- 

آتش زدی بر عود ما

نظاره کن بر دود ما!

 -----------------------------

هی فلانی!

زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک!

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی!

من گمانم زندگی باید همین باشد!


دوشنبه 28 آذر ماه سال 1384
شمع هایی که نذر تو بود...
شنیده بودم اگر در خواب ببینی که علم دنبالت میکند بدان نذرت را ادا نکرده ای،آخرین باری که نذر کرده ای را به خاطر داری؟داشتی می رفتی  مشهد نذر کرده بودی توی صحن گوهر شاد  دو تا شمع رو شن کنی.......اما یادت نیست این دو شمع نذر چه بوده!!!!!!!... فقط به خاطر داری که تند تند تا را آهن دویده  بودی تا  از قطار  جا نمانی تا  خود مشهد خوابیدی  میخواستی شب را  تو صحن  بیدار  بمانی  نفس  نفس  زنان  رسیدی  جلوی  در حرم ،برف  می آمد  همه  صحن  یخ  بسته بود،مثل همیشه نرسیده بغض کرده بودی......ساکت  را بغل کردی و دویدی طبقه  پایین آن جا  را خیلی دوست داشتی احساس  میکردی  آن جا  به امام رضا نزدیکتری ، چون نذر  داشتی میخواستی  یاد همه آدمهایی  که میشناسی  باشی و  برایشان  دعا کنی خوشحال بودی  از این که  به یاد  خیلی ها بودی  و خیلی ها به یادت افتاده بودند.. به خودت آمدی ساعت ۷ صبح بود تو یایستگاه را آهن بودی به محض این که توی کوپه روی تخت دراز کشیدی خوابت برد و خواب دیدی  یک  علم دنبالت میکند توی همان کوچه های مشهد به دنبالت میدوید از خواب پریدی به یاد دو تا شمعی  افتادی که نذر کرده بودی توی  صحن گوهر شاد  روشن کنی .. حالا کارت شده این که هر شب همین خواب را ببینی ....تو حتی  به خاطر نداری آن دو شمع نذر چه بود!!...

دوشنبه 28 آذر ماه سال 1384
حقایق زندگی

 

• حداقل پنج نفر در این دنیا تو را دوست دارند. آنقدر که حاضرند به خاطر تو بمیرند.
• حداقل پانزده نفر در این دنیا تو را به دلایلی دوست دارند .
• تنها دلیلی که ممکن است کسی از تو متنفر باشد این است که می خواهد مثل تو باشد.
• یک لبخند تو می تواند برای هر کسی خوشبختی بیاورد حتی اگر او از تو خوشش نیاید.
• هر شب کسی با فکر تو به خواب می رود.
• تو برای یک نفر یک دنیایی.
• بدون تو شاید کسی نتواند به زندگی ادامه دهد.
• تو فردی بخصوص و بی همتایی اما به روش خودت.
• کسی که تو حتی از وجودش بی خبری تو را دوست دارد.


<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...