| |
| چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1384 |
| غلام معشوق |
|
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مذهب ما باده حلال است ولیکن گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است در مجلس ما عطر میامیز که ما را از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز با محتسبم عیب مگویید که او نیز حافظ منشین بی می و معشوق زمانی |
سلطان جهانم به چنین روز غلام است در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است همواره مرا کوی خرابات مقام است وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است کایام گل و یاسمن و عید صیام است | |
|