شوهر جان !
از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 207388


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1384
غلام معشوق

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
با محتسبم عیب مگویید که او نیز
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

سلطان جهانم به چنین روز غلام است
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
کایام گل و یاسمن و عید صیام است


در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمیکند.همسرم را می گویم...

شناسنامه کامل من...